شرح دعای کمیل - حسین انصاریان - الصفحة ٥٠٤ - احمد خضرويه و دزد
تو بخواهم . مرد باتقوا گفت : حاجتت چيست ؟ خواجه گفت : در آن ساعت كه از خدا ياد مى كنى يادى از من كن . مرد باتقوا گفت : در آن ساعت كه من توفيق يابم خدا را ياد كنم خود را فراموش مى كنم ، چگونه تو را ياد كنم ؟! [١]
اى كه داراى مجد و شرف و بزرگى و عظمت و بزرگوارى و كرامتى ، و لازمه ى اين همه صفات ، محبت و مهربانى به غير است و لازمه ى آن محبت ، بخشش و عطاست ، پس با بزرگواريت به من نظر كن كه اگر با بزرگواريت به من نظر كنى محبت و مهربانى ات را از من دريغ نخواهى كرد و نهايتاً اين گداى تهى دست را از بخشش و عطايت بى نياز خواهى نمود : « وَاعْطِفْ عَلَىَّ بِمَجْدِكَ » .
احمد خضرويه و دزد
آنان كه متخلق به اخلاق حقند ، بر اساس همان اخلاق با همه رفتار
مى كنند و در حقيقت منش و رفتار آنان گوشه و دورنمايى از اخلاق حضرت محبوب است .
روايت است كه دزدى به خانه ى احمد خضرويه آمد ، در خانه ى او چيز قابل توجهى براى سرقت نيافت ، خواست با دست خالى از خانه ى احمد بيرون رود ، بزرگوارى و عطوفت احمد مانع شد كه دزد با دست خالى از خانه بيرون رود ، ندا داد : اى دزد ! راضى نيستم با دست خالى از خانه ام بيرون روى ! دلوى از آب چاه برگير و غسل توبه كن ، سپس وضو بساز و مشغول نماز و توبه و استغفار شو ، شايد وسيله اى فراهم گردد كه با دست خالى از خانه ى من نروى . چون افق روشن صبح دميد ، بزرگى صد اشرفى به عنوان هديه نزد شيخ آورد ، شيخ آن صد اشرفى را به دزد داد و گفت : اين پاداش ظاهرى يك شب عبادت و اخلاص توست . دزد را حالتى دست داد كه از همه ى گناهان توبه كرد و روى به خدا كرد .
[١] نفحات الليل : ٢٣٠ .