شرح دعای کمیل - حسین انصاریان - الصفحة ٤٠٧ - داستان شگفت انگيز مرگ هارون
عمرشان با دنيايى از حسرت و اندوه و يأس و نااميدى ، و با سختى جان كندن در حالى كه حس مى كنند همه چيز را باخته و در كمال تهى دستى و بيچارگى هستند و مال و منال و مقام و اولاد هرگز نمى توانند به فرياد آنان برسند ، روحشان با بسته شدن به زنجيرهاى آتش به سوى دوزخ كشانده مى شود !
داستان شگفت انگيز مرگ هارون
زمانى كه بيمارى هارون الرشيد در خراسان شديد شد ، فرمان داد طبيبى از طوس حاضر كنند ، آنگاه سفارش كرد ادرار او را با ادرار گروهى از بيماران و از افراد سالم بر طبيب عرضه كنند ، طبيب شيشه ها را يكى پس از ديگرى بررسى مى كرد و بى آنكه بداند از كيست ، گفت : به صاحب اين شيشه بگوييد وصيتش را آماده كند ، زيرا نيرويش مضمحل شده و بنيه اش فرو ريخته است . هارون از شنيدن اين خبر از زندگيش مأيوس شد و اين رباعى را خواند :
ان الطبيب بطبه و دوائه *** لا يستطيع دفاع نحب قد أتى
ما للطبيب يموت بالداء الّذى *** قد كان يبرء مثله فيما مضى
طبيب با طبابت و دارويش قدرت دفاع در برابر مرگى كه فرا رسيده ندارد ، اگر قدرت دارد پس چرا خودش با همان بيمارى كه در گذشته آن را درمان مى كرد مى ميرد ؟!
در آن حال به او خبر دادند كه مردم شايعه ى مرگش را پخش كرده اند ، براى اين كه اين شايعه برچيده شود فرمان داد چهارپايى آوردند تا بر آن سوار شود و ميان مردم ظاهر گردد ، وقتى سوار شد ناگهان زانوى حيوان سست شد ، گفت : مرا پياده كنيد كه شايعه پراكنان راست مى گويند ، سپس سفارش كرد كفن هايى برايش بياورند ، از ميان آنها يكى را انتخاب كرد و گفت : در كنار همين بسترم