شرح دعای کمیل - حسین انصاریان - الصفحة ٣٧٠ - پادشاه زاده ى تيره بخت
شراب بسيار خورده بود و آتش شعورش مانند چراغ بختش فرو مرده بود ، بر اثر مستى زياد ، از جمع مهمانان جدا افتاد و حيرت زده و مبهوت به چند كوى و برزن گذر كرد ، عبورش به دخمه اى از دخمه هاى مجوسان افتاد ; مجوسانى كه بر اساس قانونشان مردگان را در دخمه مى گذاشتند و در دل شب كنار آنان شمع و چراغ مى افروختند .
پادشاه زاده وقتى چشم به دخمه دوخت ، دخمه را حجله ى عروس پنداشت ، به درون دخمه رفت . مجوسان جنازه ى پيره زالى را كه هنوز كالبدش سالم بود ، در آن دخمه گذاشته بودند .
داماد ، پيره زال مرده را در آغوش كشيد و از روى ميل و رغبت و غريزه ى شهوت تا صبح با او آميزش كرد .
چون با وزيدن نسيم صبح از مستى و بى هوشى و بى خبرى و مدهوشى در آمد ، خود را در دخمه اى وحشت زا و كنار جسد پيره زالى زشت رو ديد ، از شدت نفرت و كراهت نزديك بود هلاك شود ، و از نهايت شرمندگى و خجلت راضى بود به زمين فرو رود . در انديشه بود كه مبادا كسى بر اين وضع آگاه گردد و ننگ و عارش تا قيامت بر او بماند كه ناگاه پدر و خدم و حشمش رسيدند و بر آن رسوايى و افتضاح آگاه شدند !!
اين است دورنمايى از زندگى افتادگان در چاه محبت دنيا و غرق شدگان در شهوات ، كه عروس آخرت را به سبب مستى از شهوات با به آغوش كشيدن پيره زال زشت روى و زشت خوى دنيا عوض كرده اند !!
ز خود غافل نشستن تا كى و چند ^^^ به دنيا چشم بستن تا كى و چند
ز اهل دل نهفتن روى تا كى ^^^ هوس رانى و حيوان خوى تا كى
تويى آن شاهباز اوج لاهوت ^^^ چرا افتاده اى در دام ناسوت
تو را مستى ز جام خودپرستى ^^^ ز اوج افكنده اين سان سوى پستى