شرح دعای کمیل - حسین انصاریان - الصفحة ٣١٨ - عاقبت گنهكار تائب
به گردن است مرا طوق بندگى و خوشم ^^^ كه هست خواجه ى ما مهربان و بنده نواز
بگفتمش چكنم زآتش فراق تو گفت ^^^ اگر هواى وصالت بود بسوز و بساز
عاقبت گنهكار تائب
عبدالواحد بن زيد كه از زمره ى فسّاق و فجّار و بدكاران بود ، روزى به مجلس موعظه ى يوسف بن حسين كه از جمله ى عبّاد و زهّاد بود گذر كرد ، در حالى كه يوسف بن حسين اين كلام را براى مستمعان مى گفت :
دَعَاهُم بِلُطْفِهِ كَأنَّهُ مُحتاجٌ إلِيْهِم .
« خداى مهربان گنهكاران را با لطفش به سوى خود دعوت كرده است كه گويا به آنان نيازمند است » .
عبدالواحد چون اين كلام را شنيد ، جبّه از تن بينداخت و نعره زنان به گورستان رفت . شب اول يوسف بن حسين در عالم رؤيا شنيد منادى از سوى خدا ندا داد :
أدرِكِ الشَّابَّ التَّائِبِ .
« جوان گنهكار را درياب » .
يعنى : او را به آمرزش و مغفرت ما بشارت ده . يوسف در مقام تجسّس و تفحص برآمد تا بعد از سه روز او را در قبرستان پيدا كرد ، ديد صورت بر خاك نهاده و در حال مناجات و گريه و زارى است . چون يوسف را نزديك خود ديد گفت : سه شبانه روز است تو را فرستاده اند ، امروز مى آيى ؟! اين بگفت و جان به حق تسليم كرد !