روزشمار جنگ ایران و عراق - مرکز اسناد و تحقیقات سپاه - الصفحة ٩٨٢ - روزشمار جنگ یکشنبه ٢٢ آذر ١٣٦٠ ١٦ صفر ١٤٠٢ ١٣ دسامبر ١٩٨١
همین کشوری را که نگذاشته اند جلو برود و در طول مدتی که این پدر و پسر نگذاشتند که این کشور جلو برود؛ نگذاشتند دانشگاه، دانشگاه باشد.
باید ما فکر کنیم که چنانچه خودمان بخواهیم کار بکنیم می توانیم. افکارمان را باید به کار بیندازیم. شما ملاحظه می کنید در همین چند وقتی که این جنگ بوده است بسیاری افکار خودشان را به کار انداخته اند و بسیاری از چیزها را درست کرده اند. می توانیم در طول یک مدت دراز، ما از همه چیز مستغنی بشویم؛ از همه کس مستغنی بشویم. وقتی که ما می توانیم خودمان را مستغنی کنیم، جوان هایمان را مستغنی کنیم، باید کوشش بکنیم. باید همه مان دست به هم بدهیم تا اینکه این وابستگی به خارج را از بین ببریم.
آنها هم همیشه با تبلیغات به ما حکومت می کنند. خارجی ها با تبلیغ حکومت می کنند به ما و دامنه تبلیغشان هم بیشتر راجع به این مسائل زیاد بود. شاید بسیاری از این اساتیدی که خیلی بندوباری نداشتند و متمایل به غرب یا شرق بودند، اینها هم این تبلیغات را می کردند که: "ما باید وابسته باشیم، زندگی نمی شود کرد بدون وابستگی." خیر، مسئله این طور نیست و خدا خواسته است که این دوتا قدرت بزرگ دنیا در مقابل هم باشند و هرکدام بخواهند یک تعدی بکنند از ترس دیگری نکنند و آنها هم فهمیده اند که همه این ملت ایستاده اند و نمی خواهند زیر بار بروند. آنها که نمی خواهند یک ملت را همه اش را از بین ببرند، اینها می خواهند استفاده کنند از ملت؛ نمی خواهند دانشگاه نباشد، می خواهند از دانشگاه استفاده بکنند، نمی خواهند زراعت نباشد، نمی خواهند صنعت نباشد، می خواهند ما بازار باشیم. هم مخازن ما را ببرند، هم ما بازار باشیم و آنها از ما استفاده بازاری بکنند. بنابراین، اگر آنها یک وقت احساس کردند که یک ملتی در مقابلشان ایستاده است مثل حالا ... محمدرضا این خیال را می کرد و گفته بود که اگر من بروم، ایران تجزیه می شود؛ نه، ایشان رفتند و تجزیه نشد. اینها [دو ابرقدرت] هیچ وقت تفاهم حقیقی با هم نمی کنند. اینها همیشه مثل دوتا گرگ می مانند که می خواهند همدیگر را بخورند. بنابراین، باید ما با قدرتمندی، با فکر اینکه نمی توانند به ما تصرف بکنند و با فکر اینکه می توانیم ما خودمان کارهای خودمان را انجام بدهیم، پیش برویم.
شما توجه کردید به این جنگ، شاید اوایل خیلی ها گمان می کردند که یک جنگ شد و امریکا هم چطور است و نمی شود چه کرد و یک وقت فهمیدید که آنها غافلگیر - البته با خیانت بعضی آن وقت، کسانی که آن وقت بودند - غافلگیر کردند و یک جاهایی را به غافلگیری گرفتند. آن وقتی که ایستادند جوان ها در مقابلشان، دیگر نتوانستند یک قدم پیش بیایند و حالا هم که دارند می روند کنار؛ برای اینکه احساس کردند می توانیم، جوان های ما، ارتش ما و سایر قوا، مثل پاسداران و بسیج و امثال اینها، احساس کردند که ما می توانیم جلو اینها را بگیریم. ملت هم احساس کرد که باید جلو اینها را گرفت، از همه قشرها رفتند. اینکه از دانشگاه هم می رود در