روزشمار جنگ ایران و عراق - مرکز اسناد و تحقیقات سپاه - الصفحة ٧١٧ - روزشمار جنگ دوشنبه ٢ آذر ١٣٦٠ ٢٦ محرم ١٤٠٢ ٢٣ نوامبر ١٩٨١
ضمیمه گزارش٥٦٩: صحبت های مادر مسعود رجوی در مصاحبه با سیمای مرکز استان خراسان
مادر رجوی در این مصاحبه ضمن ابراز رضایت از برخورد نیروهای پاسدار با آنها، جوانان طرف دار سازمان را به توبه و بازگشت به سوی نظام فراخواند.
وی سپس در پیغامی خطاب به پسرش (مسعود رجوی) گفت: «به مسعود پیغام دادم، که او نمی فهمد ما که می فهمیم، از برکت جد آقا [امام خمینی] بود که او از زندان و حبس ابد رهایی یافت. نباید این کارها را بکند. ما پدر و مادر از او رضایت نداریم. باید برود دست به دامان امام شود.»
وی در پاسخ به سؤالی درباره نحوة برخورد افراد سازمان با آنها در خانه تیمی گفت: «آنها صبح ساعت ٧:٠٠ می رفتند، ٢:٠٠ بعدازظهر می آمدند. ٢:٠٠ بعدازظهر می رفتند و ساعت ٧ شب می آمدند. من مثل یک کلفت بودم. در خانه خودمان که بودیم بچه های خواهرم و یک زنی هست، اینها می آیند کارهای خانه مرا انجام می دهند، ولی من در آن خانه مثل یک کلفت بودم. ولی بعد در خانه برادران پاسدار مثل یک خانم زندگی می کردم. در اینجا (خانه برادران پاسدار) هرچه می خواستیم برای ما فراهم بود.»
وی با بیان اینکه افراد سازمان از بازگشت آنها به منزل خودشان ممانعت می کرده و درعین حال رفت وآمدهایشان را به شدت محدود کرده و تحت کنترل داشتند افزود: «ما هرچه خواستیم آدرس [خانه تیمی] را یاد بگیریم، نگذاشتند. به دکتر و جاهای دیگر می خواستیم برویم، چندبار خودشان همراه ما آمدند و باز ما را برگرداندند. می گفتند شما حق ندارید از خانه بیرون بیایید. ما درواقع آنجا زندانی بودیم ... ما چند روز بود می خواستیم برویم حرم و همین طور سر خاک برادرم که تازه فوت کرده، گفتند: سر خاک برادر که نمی شود، ولی حرم را همراهمان آمدند و رفتیم و بعد از آنجا می خواستیم به خانه خواهرم که مریض بود بروم، همراهم آمدند. گفتم: بگویم شما که هستید؟ گفت: بگویید زوارند.»
مادر رجوی همچنین گفت: «چون آقا (پدر رجوی) سواد داشت من را از او جدا می کردند. درمورد انتخابات، آقا می خواست به آقای رجایی رأی بدهد، آنجا هم نمی گذاشتند، تا اینکه بالاخره آقا رفت و رأی داد. ... بعد که آمد آنها به ما گفتند: شما حزب اللهی هستید. بعد ما گفتیم: آخر بگذارید ما برویم، هرچه می گویید هستیم. اسباب هایمان همین طور بسته بود، ولی نمی گذاشتند برویم. ... خلاصه باید بگویم ما از پاسدارها هیچ گله ای نداریم؛ حتی باید بگویم تا عمر داریم باید دعایشان کنیم و حالا هم به این مادرها و پدرها می گویم که دخترها و پسرهایشان را نصیحت کنند که امروز راه، راه امام است. راه، راه خداست. راه، راه پیغمبر است.»[١]
[١] روزنامه اطلاعات، ٣/٩/١٣٦٠، ص١٨، مشهد.