الهيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ٤٨ - (١٣) پيدا كردن حال واحد و كثير و هر چه بديشان پيوسته است
بشود و اندر وى نبود، بلكه آن بود كه بيرون نابودن چيزى هست بود برابر وى، كه گرمى نه آنست كه سردى نبود اندر آن چيز، كه سردى اندر وى شايد كه نبود [١] بلكه با آنكه وى نبود چيزى بود كه وى زيادت بود بر نيستى و ايستاده بود برابر سردى. و امّا عدم آن بود كه آن چيز نبود و بس. و عدم بحقيقت آن بود كه مثلا سردى بشود، و آن موضوع ناسرد ماند [٢] بىآنكه چيزى ديگر آيد، و امّا آنكه وى بشود و ديگر آيد از آن جهت كه وى شده بود عدم بود و آنچه آمده بود ضدّ بود، و ليكن [٣] اين ديگر عدم بود و آن عدم نبود كه گفتيم كه بشرط آن بود كه وى بشود و ديگر نيايد و مر [٤] دو ضدّ را دو سبب بود سفيدى را [٥] ديگر بود و سياهى را ديگر.
و اما عدم و ملكت را يك سبب بود چون حاصل بود سبب ملكت [٦] بود و چون غايب شود سبب عدم بود كه علّت عدم عدم علّت بود.
و امّا مضاف را خاصيّت آنست كه هر يكى را بقياس ديگر دانند و ديگران چنين نهاند.
امّا تقابل هست و نيست، فرق [٧] آن دارد از ضدّ و عدم كه تقابل هست و نيست اندر سخن بود، و [٨] بر هر چيزى افتد و امّا ضدّ آن چيز بود كه موضوع وى و آن ضدّ وى يكى بود و هر دو گرد نيايند و يك سپس ديگر دانشنامه علائى علم برين ٦
[١] مج، مك ١، چه: ببود.
[٢] مك ٢: بماند.
[٣] مج، مك ١، چخ:
و لكن.
[٤] س، عس، طم: و هر.
[٥] مك ٢: سپيدى را.
[٦] مج، مك ١، چخ: ملكه.
[٧] مك ٢: و فرق.
[٨] مج، چخ:- و.