الهيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ٤٦ - (١٣) پيدا كردن حال واحد و كثير و هر چه بديشان پيوسته است
و آنكه اندر وى برويى بسيارى بود يا بقوّت بود يا بفعل. اگر بفعل بود چنان بود كه چيزى كنند از چيزهاى بسيار بتركيب و بگرد آوردن [١]، و اگر بقوّت بود چنان بود كه اندازهها و كمّيّتهاى متّصل كه بفعل يكى بوند و اندر ايشان هيچ گونه [٢] قسمت نبود و ليكن [٣] پذيرا بوند مر پاره پاره شدن [١] را. و امّا يكى برويى ديگر [٤] آن را گويند كه چيزهاى بسيار بوند كه اندر زير يكى [٥] كلّى افتد [٦] چنانكه گويند: مردم و اسب يكىاند بحيوانى، و اين يكى جنسى [٧] است يا چنان [٨] گويند كه [٩] زيد و عمرو يكىاند بمردمى: و اين يكى نوعى است، يا چنانكه گويند:
برف و كافور يكىاند بسفيدى [١٠]، و آن [١١] يكى بعرض [١٢] است، يا چنانكه گويند: حال ملك بشهر و حال جان بتن يكى است، و اين يكى بنسبت [١٣] است، يا چنانكه گويند: سفيد و شيرين [١٤] يكى است چون شكر و بحقيقت دو است؛ و ليكن [١٥] اين يكى بموضوع است. و بدان كه همچندى يكى است بعرضى [١٦] كمّيّتى و مانندگى يكى است بعرضى [١٧]
[١] تجزّى.
[١] مك ٢: تركيب ديگر آوردن.
[٢] مل: بهيچ گونه.
[٣] مج، مك ١، چخ: و لكن.
[١٥] مج، مك ١، چخ: و لكن.
[٤] مل: دگر.
[٥] مك ٢:- يكى.
[٦] مل: افتند.
[٧] طم، س، چه: جنس.
[٨] مك ٢، طم، مل: چنانكه.
[٩] مك ٢، مل:- كه.
[١٠] مك ٢: سپيدى.
[١١] مك ٢، طم: و اين.
[١٢] مك ٢:
عرضى.
[١٣] طم: نسبت.
[١٤] طم: سفيدى و شيرينى.
[١٦] مك ٢، طم: بعرض.
[١٧] طم: بعرض.