الهيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ٥٥ - (١٥) پيدا كردن حال سبب و مسبّب و علّت و معلول
درودگر نشدى و كار نكردى و صورت خانه موجود نيامدى و گل عنصر خانه نكردى. پس سبب همه سببها، آنجا كه غايت بود، غايت بود [١].
و هر فاعلى كه ورا اندر فعل غرضى بود بايد كه هستى آن غرض و نيستى وى بنزديك وى يكى نبود، كه [١] اگر هر دو يكى بود غرض [٢] غرض نبود، كه آنچه بودنش بنا بودن [٢] يكسان [٣] بود، اختيار بودنش برنا بودنش نه فايده را بود، و هر چه چنين بود غرض نبود، و سؤال «چرا كرد؟» لازم بود كه چون بودن و نابودن برابر بود، كردن از ناكردن اولاتر نبود، كه غرض را حقيقت آن بود كه وى كند بودن را از نابودن اولاتر [٤]، و هر چه ورا غرض بود ورا چيزى بود كه هستى آن چيز بوى اولاتر بود [٥].
پس ورا بيرون از ذات خويش چيزى بود كه بوى بهتر شود و تمامتر. پس هنوز بذات خويش تمام نبود. و اگر كسى گويد كه فايده غرض چيزى ديگر را بود سؤال «چرا؟» [٦] بجاى [٧] بود كه فايده دادن چيزى ديگر را غرض دهنده بود يا نبود، بل هر دو كه دهد و ندهد [٨] او را بيك حال بود، و يا آن اولاتر بود كه دهد. اگر بيك حال بود اندر فايده دادن غرض نبود، و اگر يكى اولاتر بود پس از آنكه فايده دهد بوى سزاوارتر بود
[١] رك: زاد المسافرين ص ٢٦١ ببعد.
[٢] يعنى با نابودن (خ).
[١] مك ٢:- كه.
[٢] مك ٢:- غرض.
[٣] طم: بودنش و نابودنش بيكسان.
[٤] طم:+ بود.
[٥] مك ٢: هستى آن چيز بود اولاتر.
[٦] مك ٢، طم:- چرا.
[٧] س، چه: بجائى.
[٨] طم: دهند و نه دهند.