الهيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ٢٦ - (٨) پديد كردن آنكه مادّت جسمها از صورت خالى نبود و بوى بفعل بود
پس بايد كه چون صورت جسمى بوى رسد، ورا جايگاهى معيّن باشد. پس وى بجايگاهى بود و بوى اشارت بود و گفتيم كه بوى اشارت نيست و اين محال است.
پس مادّت صورت جسمى بىصورت جسمى بفعل چيزى نبود. پس وى جوهر بفعل ايستاده بسبب صورت جسمى است [١]. پس بحقيقت صورت جسمى جوهر است و نه چنانست كه مادّت جسمى، بخود چيزى بفعل است و صورت جسمى عرضى است لازم مر او را كه او [٢] خود بىوى بخود چيزى بود لا محاله كه بىاين عرض خرد را [٣] بصفت وى راه بود؛ زيرا كه بخوديش اشارت [٤] هست يا نيست. اگر بخوديش اشارتست [٥] پس بخوديش جسم است پس جسميش اندر خوديست [٦] نه عرضى و [٧] بيرونى، و اگر بخوديش اشارت نيست آن محالهاش لازم آيد كه گفتيم. و واجب بود كه آنچه ورا بخودى اشارت نيست [٨] حامل [٩] چيزيست عرضى و [١٠] بيرونى [١] كه بآن چيز بوى اشارت است و آن چيز را خاصّ جايگاهيست و پذيراى ورا نيست، كه پذيرش عقلى است ايستاده بخود [٢] [١١] و اين عرض اندر ايستادگى
[١] خارجى.
[٢] قائم بالذات.
[١] طم:- پس وى ... است.
[٢] مك ١: آن.
[٣] مج، مك ١:
جز خود را؛ عس: خود را.
[٤] طم، چخ: اشاره.
[٥] مك ١: اشارتيست.
[٦] مك ١: خود است.
[٧] مج، مك ١:- و.
[٨] طم:- آن محالهاش ...
اشارت نيست.
[٩] مج، مك ١، عس، تم، طم: حاصل.
[١٠] مج، مك ١:
- و.
[١١] طم: بخودش.