الهيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ٦٢ - (١٧) پيدا كردن حال قوّت و فعل
كه اندر فاعل بود كه از وى شايد كه فعل از فاعل پديد [١] آيد چنانكه حرارت آتش، و قوّت منفعلى [٢] آن حال بود كه بسبب وى چيزى پذيراى چيزى بود چنانكه اندر موم پذيرايى صورت.
و هر چيزى كه حاصل بود او را بفعل خوانند، و اين فعل حاصلى بود نه فعل كردن اندر چيزى، و بدين سبب بسيار غلط افتد، و چون شايد كه ببود و هنوز نبود، شايد بودن و را كه بوقت نابودن بود قوّت خوانند.
و بدين جهت گويند هر چيزى را: يا بقوّتست يا بفعل، و هر چه شايد بودن و هنوز نيست، بايد كه اين شايد بودن وى چيزى بود. پس اگر شايد [٣] بودن وى هيچ چيزى حاصل نبود، و را شايد بودن ناچيز بود. پس ورا شايد بودن نبود. پس وى نشايد كه بود. پس هرگز نبود. پس شايد بودن چيزى بود كه چون وى حاصل شود نماند، و هر چيزى كه ببود يا جوهر بود يا عرض، و هستى جوهر بذات خويش بود و هستى شايد بودن نه بذات خويش بود كه بقياس آن چيز بود كه شايد كه بود [٤]. پس وى جوهرى [٥] نبود مفرد. پس وى حالى [٦] بود اندر جوهر يا [٧] جوهرى بود با حال [٨].
اگر [٩] جوهرى بود با حالى [١٠]، و آن حال شايد بودنست لا محاله آن عنصر چيز [١١] بود و مادّت وى كه هر چيزى كه اندر او شايد بود چيزى
[١] مك ١، مك ٢، مل: بديد.
[٢] مج، س، طم، مل، چه: منفعل.
[٣] مج، مك ١: بشايد.
[٤] مك ٢: ببود.
[٥] مك ٢:- جوهرى.
[٦] مج، مك ١، مك ٢: حال.
[٧] مج، س، چه: تا.
[٨] طم:- يا جوهرى بود با حال.
[٩] س، عس، طم: و اگر.
[١٠] طم: يا حالى.
[١١] مك ٢:- چيز.