الهيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ٦٣ - (١٧) پيدا كردن حال قوّت و فعل
بود آن مايه وى بود، و اگر حالى بود اندر جوهر، آن جوهر كه اندر وى آن حال بود مادّت بود و بهمه حالى [١] مادّتى پيش [٢] بود مر هستى آن چيز را و محتاج بود بمادّت كه از او بود. پس هر چه بود سپس آنكه نبوده بود [٣] بزمان، و را مادّتى بود كه قوّت بودن وى اندر او بود، و اگر كسى گويد كه اين شايد بود [٤] قدرت فاعل است، غلط گويد زيرا كه خرد نپسندد كه گويند: تا هر چيز كه [٥] قدرت نبود بر وى قدرت نبود، و خرد بپسندد [٦] كه گويند تا چيزى بشايد [٧] بودن نبود بنفس خويش بر وى قدرت نبود و بر محال قدرت نبود. پس شايد [٨] بودن بنفس خويش [٩] نه قدرت فاعل است و لا محاله [١٠] چيزى ديگر بود كه او را اندر آن مادّت موجود آورد، چنانكه پيداتر كنيم سپستر.
و قوّت فعلى دو گونه بود: يكى بر كردن بود و برنا كردن نبود چون حرارت كه بر سوختن هست و برنا سوختن نيست، و يكى آن بود كه بر هر دو بود چنانكه قوّت مردم كه خواهد بدو ببيند [١١] و خواهد نبيند، و ليكن [١٢] چون خواست درست با اين مقرون شود و مانعى نبود نشايد كه از او فعل [١٣] نيايد كه هر گاه توانايى بود و خواست تمام بود كه اندر خواست
[١] مك ٢: حال.
[٢] س، چه: بيش.
[٣] مج، مك ١: سپس آنكه نبود.
[٤] مك ٢:- بود.
[٥] مك ٢، طم:- كه.
[٦] همه نسخ: نپسندد، و ظ «بپسندد» صحيح باشد. (خ).
[٧] س، عس، چه: نشايد.
[٨] مك ٢:
بشايد.
[٩] مج:+ بخود.
[١٠] مك ٢: لا محال.
[١١] مك ٢: بيند.
[١٢] مج، مك ١، چخ: و لكن.
[١٣] مك ٢: فعلى.