الهيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ٨٩ - (٣١) پيدا كردن دانسته شدن ممكن مر داننده را
و ليكن [١] هر چيزى كه ممكن بود بنفس خويش، واجب بود بودن و نابودن وى بسبب. پس چون و را از راه سبب دانند و را از جهت واجبى دانند، پس ممكن را بشايد [٢] دانستن از آن جهت كه وى واجب است.
مثال اين اگر كسى گويد كه: فلان فردا گنج يابد، نتوانى دانستن كه يابد يا نيابد، كه اين بنفس خويش ممكن است، و ليكن [٣] چون بدانى كه او را سببى افتد كه نيّت [٤] افكند اندر دل وى تا بفلان راه شود و سببى افتد كه بر فلان خط شود و سببى افتد كه پاى بر فلان جايگاه نهد، و دانسته باشى كه گرانى سپردن وى از استوارى آن پوشش بيشتر است.
از اينجا بدرست [٥] بدانى كه وى بگنج رسد. پس اين ممكن را چون از جهت واجبيش [٦] بنگرى بشايد دانستن، و دانستهاى كه هرگز چيز [٧] تا واجب نشود نبود. پس هر چيزى را سببى است، و ليكن [٨] اسباب چيزها ما را معلوم نيست بتمامى. پس واجبى ايشان ما را معلوم نيست، و اگر بعضى اسباب دانيم غلبه گمان افتد و يقين نبود، زيرا كه همىدانيم كه اين سببها كه دانستهايم واجب نكند بودن وى كه شايد كه سببى ديگر بايد يا شايد كه مانعى افتد. اگر اين [٩] شايد بود [١٠] نبودى، خود بيقين دانستيمى [١١]، و چون هر چه بود و را بازگشتنى است بواجب الوجود كه
[١] مج، مك ١، چخ: و لكن.
[٣] مج، مك ١، چخ: و لكن.
[٨] مج، مك ١، چخ: و لكن.
[٢] مك ٢: شايد.
[٤] طم: ثبت.
[٥] طم: درست.
[٦] س، چه: واجبش.
[٧] طم، س، چه: كه هر چيز.
[٩] مك ٢:- اين.
[١٠] مك ٢، طم، س، چه: بودن.
[١١] مك ٢، س، چه: دانستمى.