الهيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ٤٣ - (١٢) دانستن حال حقيقت كلي و جزئى
بايد يا ماننده [١] ناطق، تا حيوانيّت بفعل موجود آيد، حيوانى مشار اليه، كه حيوانى موجود نيايد تا مردم نبود يا اسب نبود يا چيزى از نوعهاى حيوان، هر چند كه حيوان [٢] بىانسان [٣] خود حيوانى [٤] بود، كه حيوانى جز مردمى است و جز اسپى [٥] چنانكه گفتيم. پس حاجت حيوان بفصل نه از جهت آن بود كه حقيقت حيوانى بوى حقيقت حيوانى بود و ليكن [٦] بآن بود كه حيوانى حاصل شود بهستى و هستى ديگر است و حقيقت ديگر [٧]؛ و چون حال فصل چنين است حال عرض اولاتر كه چنين بود.
و همچنين [٨] حجّت بر عرض اولاتر بود واجبتر. پس هر چه را ماهيّت انّيّت بود يعنى ماهيّت وى نفس موجود [٩] بود همچون بارى تعالى بنفس وجود بود [١٠] او را فصل مختلف نكند و عرض مختلف نكند.
و اگر خواهى بدانى كه معنى ذاتى كه بر چيزهاى بسيار افتد جنسى [١١] است يا نوعى، نگاه كن! اگر چنان بود كه صورت معنى اندر نفس تو [١٢] تمام شده باشد كه حاجت نيايد كه چيزى ديگر جز عرض [١٣] بوى يار كنى [١٤] تا [١٥] او را پندارى كه موجود است، بدان كه آن نوعى است
[١] مك ٢، چخ: مانند.
[٢] مك ٢: هر چند حيوانى.
[٣] مج: ايشان.
[٤] طم: حيوان.
[٥] چخ: اسب.
[٦] مك ١: مج، چخ: و لكن.
[٧] مل: دگر.
[٨] مج، مك ١: همين.
[٩] مك ٢ (ح): وجود، ظ.
[١٠] طم، چه:- يعنى ماهيت ... وجود بود.
[١١] چخ: جنس.
[١٢] مك ٢:- تو.
[١٣] مج، مك ١: عرضى.
[١٤] مك ٢: ياد كنى؛ س، چه: باز كنى؛ عس: باد كنى.
[١٥] طم:- تا.