الهيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ٤١ - (١٢) دانستن حال حقيقت كلي و جزئى
چون يكى نقش كند جايى [١] چنان بود كه آن ديگر كرده بود.
و امّا نشايد كه بيرون نفس و وهم و انديشه يكى مردمى بعينه بود يا يكى سياهى بعينه، و وى اندر هر چيزى از مردمان و از [٢] سياهان موجود بود و الّا آن يكى مردمى بعينه اندر وى علم حاصل شده بودى [٣] و [٤] چون افلاطون [٥] بودى و جهل در وى حاصل بودى بدان كه كسى ديگر است و نشايد كه اندر يك چيز بعينه هم علم بود و هم نبود، و هم سياهى بود و هم سپيدى بود، و نشايد كه حيوان كلّى يك حيوان بود بعينه، هم وى رونده و هم پرنده و هم نارونده و هم ناپرنده و هم بدو پاى و هم بعينه بچهار پاى.
پس پديد [٦] آمد كه معنى كلّى از آن جهت كه كلّى است موجود نيست الّا اندر [٧] انديشه و امّا حقيقت وى موجود است هم اندر [٨] انديشه و هم بيرون از [٩] انديشه زيرا كه حقيقت مردمى و سياهى موجود است هم اندر انديشه و هم بيرون انديشه اندر چيزها، و اما آنكه يكى مردمى بود و [١٠] يا يكى سياهى بود و وى بعينه موجود بود اندر همه تا كلّى بود، اين را وجود نيست البتّه.
و هر معنى كه كلّى بود نشايد كه جزئيّات بسيار دارد و هر يكى را از ديگر جدايى نبود بوصفى خاصّ [١١] يا نسبتى خاصّ [١٢] مثلا نشايد كه دو سياهى بود نه از قبل آنكه اندر دو [١٣] جسم بوند، يا هر يكى را
[١] مج، مك ١، چخ: جاى.
[٢] مك ٢:- از.
[٣] مك ٢: شدى.
[٤] س، چه:- و
[٥] طم: افلاطن.
[٦] مك ١، مك ٢، مل: بديد.
[٧] مك ٢: در.
[٨] مك ٢: در.
[٩] مج، مك ٢، چخ:- از.
[١٠] مك ٢، طم:- و.
[١١] مك ٢: خاصى.
[١٢] مك ٢: خاصى.
[١٣] طم:- دو.