مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٦
- چشم و ابرویش به چه شکل بود ، قدش چقدر بود ، لب و دهان و بینی و
شانههایش چگونه بود - و یک شبح کلی در ذهنتان بیاید ، این میشود کلی .
پس کلی ارزشی ندارد ، کلی یعنی جزئی کاستی گرفته .
امپریستها [١] ( حس گراها ) میگفتند شناخت ، حسی است ، ماهیت حسی
دارد ، اینقدر دنبال عقل و معقول و تعقل نروید ، هر چه که حسی نباشد خیال
است ، وهم و بی معنی است ، ما فقط چیزی را به نام علم و ادراک و
معرفت قبول داریم که از دروازههای حس وارد ذهن شده باشد ، هر چه از این
دروازهها وارد ذهن شود همان درست است ، هر چه از این دروازهها وارد
نشود خیال و وهم است و در عقل انسان هم چیزی جز آنچه که در حس وجود
داشته است ، نیست . ژان لاک جمله معروفی دارد : " در عقل چیزی نیست
مگر آنکه قبلا از راه حواس وارد شده باشد " . پس ، از نظر اینها ،
شناختن - از ابتدا تا انتها - در احساس کردن خلاصه میشود [ و قهرا ] یک
مرحلهای و یک درجهای است .
از نظر افلاطون همه شناختها در تعقل خلاصه میشود ، چون او برای محسوس
ارزش شناختن قائل نیست و فقط معقول را قابل شناختن میداند . [ البته ]
خود تعقل ممکن است درجات داشته باشد ، ولی به هر حال [ شناخت ] یک
مرحلهای است .
برگسون و افراد دیگری که شناخت را تنها از راه دل میسر میدانند ، آن
را به یک معنا یک مرحلهای میدانند .
١ . Empirist