مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٥
شعری از مولوی یا حافظ میخواند که انسان میفهمید که او تا بر اینها مسلط نباشد نمیتواند اینها را به یک مناسبتی در جای خود بخواند . در اطلاعات تاریخی هم خوب بود . [ بعد این سؤال پیش میآید ] که تو اینها را از کجا دانستی ؟ این معلومات مگر در زبان یا چشم است ؟ در روی پوست صورت است ؟ پس در کجاست ؟ مادیین میگویند [ این معلومات ] در مغز وجود دارد . الهیون میگویند مغز ابزاری است در دست روح ، آن چیزی که معلومات است غیر از آثاری است که در مغز است . در مغز آثاری پیدا میشود ولی خود علم و آگاهی در ماورای مغز است . میگویم من نمیدانم کجا وجود دارد ولی میدانم که این مرد ، آگاهی فقهی ، اصولی ، تفسیری ، ادبی عربی ، ادبی فارسی و تاریخی داشت . تو از کجا میدانی ؟ میگویم از گفتههایش ، من پای درسش بودم . خوب پای درسش باشی ؟ میگویم آدمی که فقیه نباشد که نمیتواند اینطور ده سال بیست سال تدریس کند وعدهای را عالم کند ولی خودش بیسواد مطلق باشد . همینطور بیاید حرف بزند . آیا میشود چنین حرفی زد که شخصی ده سال سر کلاس بیاید ، تدریس کند . شاگردان همه باسواد شوند ولی خودش بیسواد مطلق باشد ؟ خودش نفهمد که چه میگوید ، همینطور مثل کسی که هذیان میگوید حرف بزند و اتفاقا همه این حرفها جور در بیاید ؟ میگوئیم نه ، نمیشود . این تا عالم نباشد نمیتواند تعلیم کند ، این مؤلف تا خودش عالم نباشد نمیتواند فلان کتاب علمی را بنویسد . اگر بوعلی سینا فیلسوف نمیبود کتاب " شفا " به وجود نمیآمد ، اگر طبیب نمیبود کتاب " قانون " به وجود نمیآمد . از کجا فهمیدی او طبیب و عالم بوده