مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٥
است ، بعد به اتکای این اصل که طبیعت جریان متحد الشکلی را طی میکند آن را تعمیم میدهیم . میرویم سراغ خود این قانون که یک قانون کلی است ، این قانون کلی از کجا به دست آمده ؟ خودش متوجه این نکته هست : اگر بگوئیم خود این قانون هم یک قانون تجربی است پس تعمیم دادن آن با کمک چه قانونی بوده است ؟ آیا خودش را به کمک خودش تعمیم دادهایم ؟ میگوید چنین چیزی که دور و محال است ، پس این معمای علم حل نمیشود . خیر ، این معمای علم حل شده است . ما میگوئیم در خلال و لابلای هر شناسایی منطقی تجربی ( همین که همه قبول دارند ) یک شناسایی تعقلی قیاسی استدلالی محض وجود دارد که آن ، تکیهگاه شناسایی تجربی است . بنابراین عقل بر تجربه تقدم پیدا میکند ، یعنی اگر شناسایی عقلی برهانی که متکی بر بدیهیات اولیه است نبود ، شناسایی تجربی منطقی محال بود وجود پیدا کند . اینجاست که مادر مسأله شناسایی به یک نکته بسیار پر ارزشی میرسیم که عده کمی از فیلسوفان دنیا به آن توجه کردها ند و آن راه حل این مسأله است که چگونه شناسایی احساسی و سطحی به شناسایی منطقی تبدیل میشود ؟ یکی میگوید گذار از کمیت به کیفیت است ، که معنایش هیچ و پوچ [ و ایدهآلیسم مطلق ] است . دیگری میگوید به اتکای این قانون است که " طبیعت جریان متحد الشکلی را طی میکند " بعد خودش از خودش سؤال میکند که خود این قانون از کجا تعمیم پیدا کرده است ؟ به کمک خودش ؟ اینکه دور است ! پس این معما لاینحل باقی میماند . از این آقای فیلیسین شاله یک سؤال دیگر باید کرد : شما