مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٨
که او قطعا همان رفیق تو است و نه شبیه او ، یک مسأله معقول است که [ غیر او بودن را ] با دلیل عقلی رد میکنیم و الا با حس نمیشود رد کرد ، حس نمیگوید غیر او نیست . حس صورتی را که در ذهن میآید منعکس میکند اما در مورد اینکه آیا این همان رفیق من است ، همان پدر من است یا شبیه آن را صد در صد ساختهاند نمیتواند قضاوت کند . از اینجا انسان میتواند بفهمد که این انسان ، این موجود شناسا ، این موجود عارف ، این موجودی که با حیوان فرق میکند ، این موجودی که میتواند اشیاء را بشناسد ، علاوه بر حواسی که دارد ، ذهنی دارد و این ذهن یک سلسله عملیات دارد که با آن عملیات ، شناخت انسان تمام میشود . این [ عملیات و ] استدلالها آنقدر ظریف و دقیق و سریع صورت میگیرد که انسان حس نمیکند . فرق است میان چیزی که وجود نداشته باشد و چیزی که وجود داشته باشد و انسان وجودش را حس نکند . مثلا وقتی من صحبت میکنم آیا اراده میکنم که این کلمات از دهانم بیرون بیاید یا اراده نمیکنم ؟ اگر بخواهم به زبان دیگری مانند عربی - که کمتر به آن آشنا هستم - صحبت کنم ، چون هنوز عادت نکردهام ، هر کلمهاش را که میخواهم حاضر کنم باید تامل کنم - این کلمه را از اینجا میآورم و آن کلمه را از جای دیگر ، این اعراب را از یک جای ذهنم میآورم و آن اعراب را از جای دیگر ذهنم - در خود میروم و وجود اراده خودم و وجود اندیشههای خودم را احساس میکنم ، میفهمم که اینها را با اراده و احساس و اندیشه میگویم . ولی وقتی با زبان مادری صحبت میکنم ،