مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٥
میگوئیم پس تو هم حرف دیگران را قبول کردی ، تو هم روی یک شناخت خود معیار دست گذاشتی . الان هم که این حرف را میزنی اشتباه میکنی که خیال میکنی عمل را معیار قرار دادهای ، باز شناختی را معیار قرار دادهای ، یعنی خود این ، برای تو یک شناخت است . به بیان دیگر : عمل آن است که وجود عینی دارد . تو یک فرضیه در ذهنت داری و به آن ، وجود عینی میدهی ، در وجود عینی ، منطبق با آن فرضیه در میآید ، پس میگوئی این عمل که وجود عینی دارد ، معیار آن شناخت من است که وجود ذهنی دارد . من میگویم : این که " عمل معیار شناخت است " خود یک نوع شناخت است ، " اگر عمل مطابق فرضیه درآمد ، پس فرضیه درست است " خود یک اندیشه و فکر است ، یک شناخت است . آیا خود این اندیشه و شناخت را باز با عمل دیگری به دست آوردی ؟ یا نه ، بدیهی است ؟ میگوید این دیگر واضح است ، بدیهی است . پس جنابعالی هم اشتباه میکنی ، تو از همان کسانی هستی که شناخت را معیار شناخت میدانند ، و در میان شناختهای عالم ، به یک شناخت خود معیار قائل هستی و آن ، این شناخت است ، یعنی به یک بدیهی قائل شدهای .
اشکال سوم
ایرادی که [ گفتیم ] راسل گرفته است ، این ایراد است : تازه وقتی موشکافی میکنیم میبینیم اتفاقا تو در میان شناختهای خود