مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٣
میگویند هر دو حقیقت است ، در آن زمان ، یعنی در مجموع شرایطی که در آن موقع در آن شرایط زندگی میکردی و شرایطی که رفیقت داشت حقیقت این بود که او آدم خوبی است ، و حالا در این شرایط ، حقیقت برای تو این است که او آدم بدی است . هم آن حقیقت است وهم این . حقیقت نسبی است ، مطلق اندیشی را در شناختها باید کنار گذاشت . امروز میبینید چقدر این جمله رایج است که " مطلق اندیشی معنی ندارد " ، " هر اندیشهای را به صورت نسبی باید تلقی کرد " ، اندیشه بطلیموس را نسبت به زمان خودش [ باید سنجید ] ، نسبت به بطلمیوس و همه بطلمیوسیها حقیقت آن بود ، یعنی در مجموع آن شرایط ، نمیتوانستند غیر از آن بیندیشند و برای آنها حقیقت همان بود که خودشان میاندیشیدند ، از زمان کپرنیک به این طرف شرایط عوض شد و حقیقت برای دانشمندان معاصر چیز دیگری گردید . اگر روزی میگفتند عناصر چهار تاست ، نسبت به آنها حقیقت همان بود ، امروز هم که میگویند عناصر صد و چند تاست برای اینها و نسبت به اینها حقیقت این است . اگر مردمی در یک زمان یا در یک مکان میگویند خدا هست ، برای آنها حقیقت همین است که خدا هست ، و اگر عدهای دیگر در زمان و شرایط دیگری میگویند خدا نیست ، برای اینها حقیقت همین است که خدا نیست . اصلا حقیقت همین است که میگوئیم . این نظریه ، نظریهای است که ماتریالیستهای زمان ما غالبا گفتهاند و میگویند .