مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٣
نیستم . به چه مناسبت [ اینطور گفت ؟ ] [ آیا ] این مثل این است که آقای زید را [ به کسی ] نشان بدهند بعد بگویند آیا عمرو را نمی بینی ؟ نه ، این حساب دیگر است . در مقام مثل ، مثل اینست که کسی به دوستش میگوید آن آینه را نگاه کن ، او در آینه نگاه میکند ، صورت رفیقش را میبیند ، تا به آینه نگاه کرد میگوید من زیبا هستم یا نه ؟ چرا ؟ چون به آینه نگاه کرده است . اگر به دیوار نگاه کرده بود اینطور نبود . اینقدر خدا با بشر نزدیک است ! اینقدر خودشناسی و خداشناسی با یکدیگر آمیخته است ! میگوید بشر ! خودت را ببین ، تا خودش را میبیند میگوید آیا من پروردگار تو نیستم ؟ تو خودت را ببینی مرا دیدهای ، خودت را بشناسی مرا شناختهای . جمله " « من عرف نفسه فقد عرف ربه » هر کس خودش را بشناسد خدا را شناخته است " از جملات معروف جهان است ، قبل از اسلام هم این جمله گفته شده است ، سقراط هم گفته است ، در هند هم خیلیها گفتهاند ولی احدی به زیبائی قرآن بیان نکرده است . امیرالمومنین از این تعبیرات ، زیاد در کلماتش هست ، در کلمات پیغمبر اکرم ( ص ) نیز هست ، ولی به این زیبایی که در این آیه قرآن آمده احدی بیان نکرده است ، با آن لسان رمزآمیز قرآن : بشر را به بشر ارائه داد و گفت خودت را ببین ، تا خودش را دید گفت مرا خوب میبینی ؟ گفت : آری ، تو را خوب میبینم . نمیگوید " « من عرف نفسه فقد عرف ربه » " دو تا معرفت ردیف نمیکند : معرفت خودت ، تا بعد از آن منتقل بشوی به معرفت خدا . اینقدر این دو معرفت به هم نزدیک است که اگر این را ببینی آن را دیدهای . دیگران دو تا معرفت در کنار هم قرار دادهاند ، قرآن به یک تعبیر میگوید همان عرفان نفس کافی