مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٢
است ) .
عارف به فیلسوف میگوید : آقای فیلسوف ! من با پاک کردن قلب خودم ،
با صاف کردن قلب خودم ، با پاکیزه کردن نفس خودم ، جهان را بهتر از تو
منعکس میکنم . تو میگویی فلسفه ، صیروره الانسان عالما عقلیا مضاهیا
للعالم العینی [١] ، تو میگویی هو العلم بحقائق الاشیاء علی ما هی علیه
[٢] ، تو برو جان بکن ، هر چه میخواهی از این تلاشها بکن ، من خودم را
در مقابل عالم صاف میکنم ، آئینهای میشوم در مقابل عالم ، هیچ نقشی در
خودم رسم نمیکنم ، تو برو این ضابطه و آن قاعده را بخوان و در خودت نقش
ببند ، من در خودم هیچ نقشی نمیبندم ولی خود را پاک میکنم ، آنوقت جهان
در من نقش میبندد و جهان را میبینم .
بوعلی که یک فیلسوف است و پری به این حرفهای عرفانی اهمیت نمیدهد
وقتی به یک حرفی میرسد که نمیشود یک برهان نظیر برهانهای ریاضی و فلسفی
خیلی خشک بر آن اقامه کرد ،
[١] [ عبارتی است که در تعریف فلسفه گفتهاند و معنای آن چنین است : فلسفه عبارت است از اینکه انسان عالمی عقلی که نموداری از عالم عینی و خارجی است گردد ] . [٢] [ یعنی فلسفه عبارت است از علم به حقایق اشیاء آنطور که هستند ] .