مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٤
که وجود دارد ، در درون ما وجود دارد . پس باز مطابق بودن با عالم عین در اینجا معنی ندارد . [ همچنین گفتهاند ] در مسائل تاریخی نیز مطابق بودن با عین معنی ندارد . چرا ؟ چون مسائل تاریخی یعنی مسائل مربوط به گذشته ، و گذشته وجود ندارد و اساسا معدوم است . وقتی میگویید یک شیء با شیء دیگر مطابق است ، مثلا این دست من با دست دیگر من مطابق است ، باید هر دو وجود داشته باشند تا بر یکدیگر انطباق پیدا کنند . قضایای تاریخی درباره مسائلی است که آن مسائل ، معدوم است . وقتی میگوئیم نادرشاه در فلان سال سپاه تشکیل داد و به طرف اصفهان که افغانها آن را اشغال کرده بودند آمد و در " مورچه خورت " اصفهان با افغانها جنگید و آنها را شکست داد . همه سخن از وقایعی است که در گذشته موجود بوده و [ اکنون ] معدوم مطلق است . حال که معدوم است ، من [ چگونه ] بگویم این سخن راست است یا دروغ ؟ میگوئید راست است ، چون مطابق با واقع است ، میگویم واقعی وجود ندارد ، " واقع " الان معدوم است . از همه اینها بالاتر این است که گفتهاند این مسئله که حقیقت امری است که با واقع منطبق باشد ناشی از فکر ثبات در جهان است ، یعنی این را کسانی گفتهاند که فکر میکردند جهان ، ثابت و بی حرکت است ، ولی حال که معلوم شده است جهان متغیر است و در دو لحظه به یک حال نیست و هیچ حالتی را در دو " آن " ندارد ، پس [ شناخت خود را ] با چه چیزی منطبق میکنید ؟ تا یک شیء ثابت نباشد ، نمیشود چیزی را بر آن منطبق کرد . چون جهان ثبات ندارد ، منطبق بودن ذهن با عین واقع ، بی معنی است .