مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٥
حسی محض میدانند و برای عقل نقشی قائل نیستند و در واقع هر معقولی را
عبارت از یک محسوس کاستی گرفته و سر و پا شکسته میدانند ، برای کلی در
مقابل جزئی و برای عام در مقابل خاص نقشی قائل نیستند ، میگویند " کلی
" که این فیلسوفان و منطقیین به آن چسبیدهاند و آن را معقول میدانند و
جزئی را محسوس ، جز همان جزئی دست و پا شکسته چیز دیگری نیست .
این مثل را من برای اولین بار در کتاب " باغ اپیکور " نوشته آناتول
فرانس [١] دیدم و بعد شبیه آن را در نوشتههای دیگران . میگویند :
سکهای که ابتدا بیرون میآید نقشهای روشنی دارد ، تاریخش روشن است ،
عکس و خطوطی روی آن منقش شده و همه اعداد و ارقام آن واضح است . این
سکه طلا یا نقره مدتها در دست مردم است ، در طول سالها دستمالی میشود و
تدریجا همه آن خصوصیات پاک میشود . مثلا آن سکهای که صد سال پیش در
آمده بود و اسم ناصرالدین شاه و عکس و تاریخ و خطوط آن ، همه مشخص بود
، صد سال که دست مردم افتاد و دستمالی شد همه آنها پاک میشود . انسان
وقتی نگاه میکند میپرسد : آیا این سکه ناصرالدین شاهی است ؟ مظفرالدین
شاهی است ؟ احمد شاهی است ؟ همه این احتمالها درباره آن وجود دارد .
یک جزئی که در ذهن انسان میآید ، مثلا آقای زید را با آن قد و قیافه و
چشم و ابرو و دهان و رنگ مخصوص ، تصور میکنید ، این میشود جزئی ، پس
از مدتها که کم کم خصوصیاتش یادتان برود
١ . Anatole France