مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٦
گستردهتر است . از نظر فروید ، مخصوصا پس راندگیهای روان [ باعث این
گریز میشود ] . " پس راندگیها " یعنی آنجا که غرایز و تمایلات انسان ،
میل به بروز و ظهور دارند ، ولی انسان مانع بروز و ظهور آنها میشود ( به
قول او سانسور میکند ) ، عادات و عرف اجتماعی اجازه نمیدهد که قسمتی از
روان خودآگاه انسان [ بروز کند ] . مثلا انسان بر یک امری خشم گیرد [ ولی
نتواند خشم خود را ارضا کند ] . البته بیشتر تکیه فروید روی تمایلات جنسی
است : انسان از نظر جنسی تمایلی پیدا میکند ولی شرائط و محیط اجتماعی
اجازه بروز نمیدهد . چارهای نمیبیند الا اینکه این میل و به اصطلاح این عشق
را فراموش کند . مثلا به خیابان میرود ، چشمش به یک صورت میافتد ،
دلش به دنبال چشم میرود [١] . ولی انسان حس میکند که نمیشود دنبالش
را گرفت ، راه بسته است . چارهای نمیبیند جز اینکه فراموش کند .
فراموش هم میکند ولی در واقع فراموش نکرده است ، قضیه فراموش شدنی
نیست . وقتی آن میل دید که به او اجازه بیرون آمدن از این طرف نمیدهند
، از آن دروازه دیگر که در روان انسان وجود دارد میگریزد و به روان
ناخودآگاه دیگر که در روان انسان وجود دارد میگریزد و به روان ناخودآگاه
میرود . این احساس و تمایل همیشه میداند که اگر بخواهد بیرون بیاید فورا
میگویند : برو گم شو ! و اجازه بیرون آمدن به او نمیدهند . اما او که
نمیتوا ند برای همیشه [ در روان ناخودآگاه ] بماند . چه
[١] به قول شاعر :
| دل برود چشم چو مایل بود |
| دست نظر ، رشته کش دل بود |
عجیب است که این شعر را کسی گفته که تبلیغ عریانی کرده است .