مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٨
بهرهمند شود اما خورد و چشمش باز شد ، حالا که چشمهایش باز شد خطر اینکه از درخت جاودانگی هم بخورد و جاودانه نیز بماند هست ، پس بهتر است او را از بهشت بیرون کنیم . این فکر و این تحریف برای دین و مذهب به طور عموم بسیار گران تمام شد . ( مذهب ، یعنی دین خدا ، یعنی دستور خدا ) گفتند : پس معلوم میشود میان دین و معرفت تضاد است : یا آدم باید دین داشته باشد امر خدا را بپذیرد ، یا باید از درخت معرفت بخورد چشمهایش باز شود ، یا باید دین و مذهب داشت ، امر خدا را پذیرفت و کور بود و نشناخت ، یا باید شناخت ، عصیان کرد ، زیرا امر خدا زد ، دین را کنار گذاشت و رفت این معصیت را مرتکب شد تا چشمها باز شود . کم کم مثلهایی در اروپا رایج شد که میگفت : " انسان اگر سقراطی باشد مفلوک و گرسنه ، بهتر از این است که خوکی باشد برده " ، " من یک روز زندگی کنم چشمهایم باز باشد بهتر است از اینکه یک عمر چشمهایم بسته باشد و کور باشم که بعد میخواهم در بهشت زندگی کنم " ، " من جهنم با چشم باز را ترجیح میدهم بر بهشت با چشم بسته " . این است که شما میبینید که در دنیای اروپا یک مسئله فوق العاده مهم ، مسئله تضاد علم و دین است . خیال نکنید که این مسئله ، مسئلهای بوده که چهار تا دانشمند از خود در آوردهاند ، ریشه آن در عقاید مذهبی مسیحیت و یهودیت که هر دو تورات را به عنوان " عهد عتیق " کتاب آسمانی میدانند وجود دارد که یا باید دین داشت و به بهشت نعمتها رفت ، خورد ، خوابید ، شلنگ انداخت ، از این سر تاخت به آن سر و از آن سر به این سر ، اما چشمهایت بسته باشد ، و یا اگر چشمهایت باز شد باید بر وی در فلاکت زندگی کنی