مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٥
بین برد و بدنش را نازک کرد : « دق جلیله و لطف غلیظه » . تا آنجا که
یک برق از درونش جهید : « و برق له لامع کثیر البرق » برق جهیده و راه
را برایش روشن کرد ، بعد از یک در وارد شد ، او را از این در به آن در
بردند و از آن در به در دیگر ، تا به آن محل نهایی رسید ، آنجا که بارگاه
الهی و بارگاه ربوبی است .
اکنون نمیخواهم اینها را شرح کنم . باور کنید که در طول هزار و سیصد
سال عرفان و اینهمه عرفای بزرگی که ما داشتهایم - که در دنیا عرفای اسلام
نظیر ندارند - یک عارف نتوانسته جملاتی نظیر این سه سطر نهجالبلاغه
بیاورد .
این همان علی میدان جنگ است ، این همان علی است که از شمشیرش در
میدان جنگ خون میچکد ، این همان و علی است که شبها بیدار است و به در
خانه آن یتیم و آن بیوه زن میرود ، همان علی است که وقتی چشمش به یک
یتیم میافتد اصلا تاب ندارد ، همان کسی است که در همان زمان دربارهاش
گفتهاند هم گریان گریان است و هم خندان خندان . در میدان جنگ وقتی با
دشمن روبرو میشود چهرهاش باز میشود و میخندد ، و در محراب عبادت با
خدای خودش راز و نیاز میکند و میگرید . مگر نهجالبلاغه نیست که میگوید :
« ان الله سبحانه و تعالی جعل الذکر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقره و
تبصر به بعد العشوه و تنقاد به بعد المعانده و ما برح لله - عزت آلاؤه -
فی البرهه بعد البرهه و فی ازمان الفترات عباد ناجاهم فی فکرهم و کلمهم
فی ذات عقولهم » [١] . جملههای عجیبی است . نمیخواهم درباره
[١] نهجالبلاغه ، خطبه . ٢٢٠