مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١١
یک حقیقتی است که به موجب آن " خود آگاه " و " جهان آگاه " است
بر اساس منطق ارسطوئی بسنجیم ، ممکن است بگوئیم : به چه دلیل ؟ او
دلیلی بیاورد که آن دلیل هم از نوع شناخت باشد ، و اگر آن دلیل هم
احتیاج به دلیل داشت ، برای آن هم دلیل بیاورد تا به شناختهای خود معیار
برسد ، و بعد بگوئیم قبول است . یا کسی میگوید : " عالم خدائی دارد "
. این خودش یک اندیشه نظری است ، یک شناخت نیازمند به معیار است .
از او میپرسیم : به چه دلیل عالم خدائی دارد ؟ دلیل میآورد . برای این
دلیل ، دلیل دیگری میآورد تا در نهایت امر به اندیشههای خود معیار میرسد
و مطلب ختم میشود .
اما اگر گفتیم فقط با معیار عمل میتوانیم حقیقی بودن یک اندیشه را
بسنجیم درباره این نوع اندیشهها چه باید بگوئیم ؟ ما نمیتوانیم این نوع
اندیشهها را در عمل ، مثلا در لابراتوار بیازمائیم ، برویم ببینیم در آنجا
خدا را پیدا میکنیم یا پیدا نمیکنیم ! اگر در لابراتوار چیزی را پیدا کنیم
و بگوئیم این خداست ، همان وقت است که دیگر خدا ، خدا نیست ، چون اگر
چیزی در لابراتوار باشد مخلوق محدودی مثل همه مخلوقات دیگر است [١] .
عدهای که با انصافتر بودند گفتند وقتی که تنها معیار شناخت عمل است و
شناختهائی داریم که در عمل نمیتوانیم بفهمیم
[١] [ شخصی ] گفته است : من روح را آن وقت قبول میکنم که در زیر چاقوی جراحی خودم پیدا کنم ، یعنی اگر بعد از دو ساعت از مرگ کسی ، روح او را در سالن تشریح پیدا کردم آن وقت وجود روح را قبول میکنم . [ باید به او گفت ] : اولا او چند ساعت است که مرده و دیگر روحی ندارد ، و ثانیا اگر تو چیزی هم در زیر چاقو پیدا کنی آن دیگر روح نیست ، جسم است .