مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٣
تعبیری از نوع قدرت کرد ، یعنی علم را وارد مقوله قدرت کرد ، گفت : [ چرا ] علمای گذشته اینهمه برای شناخت ارزش قائل هستند و کوشش میکنند که درکشان از عالم واقع درک حقیقی باشد ؟ من نمیخواهم درک من ، درک حقیقی باشد - میخواهد باشد میخواهد نباشد - برای انسان علم یک ابزار بیشتر نیست که به او قدرت میدهد . علم برای انسان مثل دندان است برای شیر ، مثل خرطوم است برای فیل ، و مثل شاخ است برای گاو . من میخواهم از علم در زندگی و عمل بهره ببرم . اگر فرضیهای صددرصد غلط باشد ولی در زندگی برای من نتیجه بدهد ، آن را ترجیح میدهم بر یک نظریه صددرصد درست که در عمل برای من نتیجه ندهد . اینها نگفتند عمل معیار شناخت است ، گفتند اصلا ما به شناخت کاری نداریم . ای بشر ! تو چرا اینقدر وسوسه این را پیدا کردهای که من میخواهم اشتباه نکنم ، میخواهم جهان را آنچنان که هست بشناسم ، و میخواهم اندیشه باطل و خلاف در ذهنم راه پیدا نکند ؟ این وسواس چیست که پیدا کردهای ؟ اگر انسان تمام ذهنش مملو از خرافات و اشتباهات باشد ولی همان خرافات و اشتباهات ، او را به یک نتیجه عملی برساند ، ترجیح دارد بر این که ذهنش پر از حقایق باشد ولی این حقایق در عمل نتیجه ندهد . این بود که به ارزش عملی علوم چسبیدند ، نه به ارزش نظری آن . ممکن است افرادی امروز حرفشان این باشد : ما در مکتبهای فلسفی هم به حقیقی بودن و درست و نادرستی کاری نداریم ، ما مقاصد و اهدافی داریم ، میخواهیم به هدفهای خودمان برسیم ، هر وسیلهای که ما را به هدفمان برساند آن را اختیار میکنیم ، میخواهد