مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٣
قبول نباشد ، دیگر منطقی برای انسان باقی نمیماند .
این دلایل چیست ؟ میگویند تو میگوئی تنها عمل است که محک و معیار
شناخت است ، من یک شناخت را با عمل میسنجم ، اگر آن شناخت ، حقیقی
باشد ، در عمل ، نتیجه مثبت میدهد و اگر حقیقی نباشد در عمل نتیجه مثبت
نمیدهد ، پس چون در عمل نتیجه مثبت داد حقیقی است . میگویند تو فکر
نکردی که خود اینکه " عمل معیار اندیشه است " یک اندیشه است . یعنی
خودش یک شناخت است . تو خودت داری ارسطوئی فکر میکنی و نمیدانی [١] . همین که میگوئی " عمل معیار اندیشه است " معنایش این است که "
اگر این فرضیه درست باشد در عمل نتیجه میدهد ، در عمل نتیجه داد پس
درست است ، در عمل نتیجه نداد پس درست نیست " . خود این یک قیاس
ارسطوئی است ، یک شناخت است . تو این را معیار قرار دادهای . باز هم
در اینجا شناخت وابسته به عمل است که معیار قرار گرفته است .
ممکن است کسی بگوید : همین فکر که تو میگوئی " اگر این فرضیه درست
باشد در عمل نتیجه میدهد و چون در عمل نتیجه میدهد پس درست است " از
کجا معلوم که درست باشد و غلط نباشد ؟ خود این ، یک شناخت است و
معیار میخواهد . تو میگوئی همیشه یک رابطه میان اندیشه حقیقی و نتیجه
عملی دادن ، وجود دارد . همین که " همیشه یک رابطه میان شناخت و عمل
وجود دارد " یک شناخت از جهان است . خود این شناخت از کجا درست شد
؟
[١] من در علمای جدید ، تنها راسل را دیدم که متوجه این نکته شده است ، البته او هم به طور کامل به همه جهات توجه نکرده است .