مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٨
ساعت از تهران به سوی مشهد حرکت میکند و قطار دیگری با سرعت ١٠٠ کیلومتر در ساعت از مشهد به سمت تهران حرکت میکند . فردی نزد خود چنین پیش بینی میکند : اینها که روی یک خط حرکت میکنند و از وجود یکدیگر اطلاع ندارند سر فلان ساعت و فلان ثانیه با یکدیگر تصادف میکنند . اتفاقا قضیه بر عکس باشد : قطاری که از تهران به مشهد میرود با سرعت ١٠٠ کیلومتر در ساعت طی مسیر کند و قطاری که از مشهد به تهران میآید با سرعت ٥٠ کیلومتر در ساعت حرکت کند . حال این فرد که میگوید قطار تهران با سرعت ٥٠ کیلومتر و قطار مشهد با سرعت ١٠٠ کیلومتر حرکت میکند و مثلا در ساعت ٨ شب با یکدیگر تصادف میکنند فرضیهاش غلط است ، [ ولی پیش بینی او که ] سر فلان دقیقه با هم تصادف میکنند [ درست است ] ، چرا ؟ چون ممکن است در آن واحد دو فرضیه ، یکی غلط و یکی درست ، به یک نتیجه برسند . پس " فرضیه درست به نتیجه درست میرسد " را قبول میکنیم که البته خود این هم در برخی موارد عمومیت ندارد - ولی اینکه " هر چه به نتیجه درست رسید پس فرضیهاش درست است " دلیلی برایش نیست . اینجاست که به قول معروف " سر گاو تو خمره گیر میکند " . راسل به اینجا که میرسد میگوید : من میگویم : این فرضیه من اگر درست باشد به نتیجه میرسد ، و بعد میگویم به نتیجه رسید پس فرضیه من درست است . این حرف من وقتی درست است که فرضیه دیگری غیر از فرضیه من در کار نباشد ، بدانم که جز یک فرضیه در اینجا بیشتر نمیشناسم ، و من هرگز نمیتوانم بفهمم که جز یک فرضیه در کار نیست . اینجاست که این منطق از این نظر به