مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٤
نمیخواهم طرح کنم . بحث فطرت مثل بحث شناخت چندین جلسه وقت از ما
میگیرد . همین قدر عرض میکنم که این آیه منافاتی با مسئله فطرت ندارد )
. « و جعل لکم السمع و الابصار »و برای شما گوش و چشمها و دیدها قرار
داد . میدانید که در میان حواس انسان ، آن حواسی که بیش از همه در
شناسائی تأثیر دارد ، چشم و گوش است . لامسه وذائقه و شامه هر کدام
میشناسد ولی چند قلم کوچک را . بوعلی معیار خوبی به دست میدهد ، میگوید
: شما لغتهایی که مربوط به مشمومات است پیدا کنید ، لغتهای مربوط به
مذوقات و چشیدنیها را پیدا کنید ، لغات مربوط به ملموسات را هم پیدا
کنید ، بعد لغات مربوط به مبصرات و مسموعات را هم پیدا کنید ، میبینید
در باب مبصرات و مسموعات هزاران لغت است ، بلکه اغلب محسوسات ما ،
محسوسات بصری و سمعی است .
قرآن هم اینجا آن دو حاسه مهم را ذکر کرده ، بعد از اینکه میگوید شما
آمدید به این دنیا در حالی که هیچ چیز نمیدانستید
> وقتی به دنیا آمده ، آمدن به دنیا و با بدن یکی شدن ، حکم پردهای را پیدا کرده که روی معلوماتش افتاده است . روح وقتی به دنیا میآید همه چیز را میشناسد و میداند اما فعلا یادش نیست ، مثل آنوقتی که شما در خودتان احساس میکنید که یک مطلبی را میدانید ولی یادتان نیست و منتظر هستید که به یک مناسبتی یادتان بیفتد و اگر کسی اشارهای کند فورا میگوئید یادم افتاد . این " یا دم افتاد " یعنی در مخزن ذهن من بوده است . به قول برگسون ، ذاکره قدرت نداشت ، در حافظه وجود داشت ، ولی ذاکره که باید آن را از مخزن باطن به ظاهر بیاورد ، رابطهاش قطع شده بود ، این رابطه آوردن و بردن قطع شده بود . افلاطون چنین نظری دارد . هر چه انسان در این دنیا بشناسد و یاد بگیرد ، از نظر افلاطون یادگیری نیست ، بلکه یادآوری است . این است که او میگوید علم " تذکر " است .