مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٢
به انسان فطری قائل نیستند . اگزیستانسیالیسم به حکم این که اصلا فطرت را
مخالف " آزادی " میداند، با هر نوع امر سرشتی مخالف است و فکر میکند
هر نوع امر سرشتی بر ضد آزادی انسان است ، پس انسان فاقد طبیعت و
ماهیت است، انسان فاقد فطرت است ، پس انسان وجود دارد و هیچ سرشت و
ماهیتی و حتی هیچ فطرتی ندارد. هرچه که انسان انجام میدهد به حکم انتخاب
خودش انجام میدهد .
مارکسیسم اینطور نمیگوید . او به چنین آزادی اعتقاد ندارد . مارکسیسم
حرف دیگری میزند ، میگوید : انسان در ابتدا هیچ چیز نیست ، انسان نوعی
یک انسان انتزاعی است ، آن انسانی را که اسلام میگوید : " « کل مولود
یولد علی الفطره » " [١] هر کسی که از مادر متولد میشود یک انسان
فطری متولد میشود " [ قبول ندارد ] ، میگوید هر کسی که از مادر متولد
میشود ، از نظر انسان بودن " هیچ چیز " است ، همه چیز را کار به او
میدهد ، وجدانش را کار به او میدهد ، هر چه به او داده میشود کار به او
میدهد . ( مسئله " زیر بنا " و " رو بنا " در اینجا پیش میآید ) کار
هم اعم از کار تولیدی و کار غیر تولیدی است . بنابراین [ از نظر اینها ]
کار است که وجدان انسان را میسازد . انسان دارای وجدان میشود ولی
وجدانش را کار به او میدهد ، انسان در هر طبقهای که باشد و هر نوع کاری
که داشته باشد جبرا وجدانش تابع وضع طبقاتی و نوع کار او میشود . ولی
اسلام این را نمیگوید . اسلام میگوید : همه مردم علی السویه ، یک
[١] نهایه ابن اثیر ، جلد سوم ، صفحه . ٤٥٧