مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٦
میگوید این حرف وقتی منطقی است که شما ثابت کنید که در اینجا فرضیه یا فرضیههای دیگری وجود ندارد که در عمل درست باشد . یعنی ممکن است که چند فرضیه باشد که در میان آن چند فرضیه ، فرضیهای غیر از این فرضیه ما نیز وجود داشته باشد که درست باشد و در عمل [ مانند فرضیه ما ] نتیجه بدهد . [ به عبارت دیگر این سخن وقتی صحیح است که ثابت شود فرضیهای که در عمل نتیجه مثبت میدهد منحصر به همین فرضیه است . به عنوان مثال ] مگر فرضیه بطلمیوس در باب افلاک در عمل نتیجه نمیداد ؟ البته که میداد . آنها با خود میگفتند اگر زمین مرکز باشد و خورشید به دور زمین بچرخد و حرکت خورشید تابع فلک الافلاک باشد و ماه هم مثلا در فلک قمر باشد و فلک قمر و فلک شمس و فلک الافلاک چنان حرکاتی داشته باشند در فلان شب و فلان لحظه خسوف میشود ، و خسوف هم میشد . مگر منجمهای قدیم بر اساس همان فرضیهها و نظریههای بطلمیوس ، خسوفها و کسوفها را به طور دقیق پیش بینی نمیکردند ؟ الان هم بسیاری از علما در عین این که میدانند فرضیه بطلمیوس غلط است ، چون فرضیه کپرنیک را بلد نیستند یا مشکلتر است ، محاسبات خسوف و کسوف را بر اساس هیئت غلط بطلمیوس انجام میدهند و نتیجه درست هم میگیرند ، چرا ؟ چون اگر زمین مرکز باشد و خورشید به دور زمین بچرخد ، باید خسوف در آن ساعت و آن لحظه واقع شود ، و اگر خورشید هم مرکز باشد و زمین به دور خورشید بگردد ، باز باید در همان لحظه خسوف واقع شود . یعنی اگر این فرضیه درست باشد ، در آن لحظه خسوف واقع میشود ، و اگر فرضیه دوم هم درست باشد ، خسوف در همان لحظه واقع میشود . پس اگر