مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٩
فرانسیس بیکنی - و فرانسیس بیکن به این طرف - که تا امروز هم ادامه دارد در مسئله معیار شناخت است . این حرف در دنیا مورد قبول واقع شد ، گفتند این حرفها چیست که شناخت را با شناخت میشناسیم ؟ ! منطق ارسطویی میگفت شناختها بر دو قسم است : نظری و بدیهی . " نظری است " یعنی مجهول است ، باید روی آن فکر کرد ، احتیاج به معیار دارد ، نیاز به دلیل دارد ، و " بدیهی است " یعنی " خود معیار " است . شناختهای نظری را که نیاز به معیار دارند با شناختهای بدیهی خود معیار میسنجیم . گفتند این حرف منطق ارسطو غلط است ، تمام شناختهای ما نظری است ، تماما نیاز به معیار و محک دارد ، ما به آن معنا شناخت بدیهی نداریم . محک چیست ؟ محک " عمل " است . اینجاست که برای اولین بار در زبان فلاسفه ، " عمل " از نظر معیار بودن ، ارزش فوق العادهای پیدا میکند . البته عمل ارزشهای دیگری هم دارد که عرض میکنم . میگویند انسان وقتی که میخواهد به یک اندیشه واقعی و حقیقی برسد که با محک عمل ، صحیح بودن و حقیقی بودن آن را کشف کند ، باید این کار را بکند : اول باید به بررسیهای استقرائی بپردازد ( چون اگر بررسی نکند هیچ الهامی به ذهنش نمیشود ) ، باید برود روی یک موضوع - مثلا موضوع اجتماعی یا زیست شناسی و یا پزشکی - از نزدیک مطالعه کند . اگر کسی میخواهد بفهمد " سل " چگونه به وجود میآید و چگونه معالجه میشود باید روی مسلولها مطالعه کند ، آمار بگیرد . علتها را به دست آورد . در اثر بررسیهای استقرائی ، ذهنش برای پیدایش یک فرضیه آمادگی پیدا میکند . در