مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٦
زندگی کرده است ، در تقیه زندگی کرده است و سالها در جائی بوده که
آسمان را نمیتوانسته ببیند برای اولین بار چشمش به یک ستاره طالع
میافتد ، میگوید : هذا ربی ؟ ( وقتی که چیزی را مثل خودش میبیند میفهمد
که انسان است و نمیتواند رب او باشد ) . آیا آن که مرا تربیت میکند ،
تغییر و حرکت میدهد ، آن نیروی حاکم بر وجود من همین است ؟ « فلما افل
قال لا احب الافلین »[١] . تا افول و تغییر کرد گفت : این هم که مثل
من متغیر و ناثابت است ، مقهور و مربوب است ، معلوم است اختیارش
دست خودش نیست . چشمش به ماه که افتاد دید درخشانتر است ، گفت : [
رب من ] همین است . لحظاتی بعد ماه جایش را عوض کرد ، گفت : این هم
مثل من جزئی است ، گویا دارد وظیفهای را انجام میدهد ، این هم تحت
تأثیر قدرت و قوه دیگری است . بعد که خورشید طلوع کرد گفت : [
پروردگار من ] همین است . ولی بعد دید که نیرترین و روشنترین ستارگان هم
مقهور است . یکمرتبه گفت [٢] . پس تمام آنچه از این جنس است مثل
خودم هستند ، تمام ما شهادتیم ، تمام این عالم ظاهر است ، به منزله
قسمت پیدای آن هندوانه است ، قسمت اعظم این هندوانه ، قسمت ناپیدای
آن است . « انی وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض حنیفا و ما انا من
المشرکین »[٣] . من چهره خودم را متوجه آن حقیقتی کردم که تمام علویها
و سفلیها را میچرخاند ، آن غیبی که در ماورای اینهاست .
از نظر ماهیت شناخت شناسی ، میان شناخت فرویدی و
[١] سوره انعام ، آیه . ٧٦ [٢] سودا چنین خوش است که یکجا کند کسی . [٣] سوره انعام ، آیه . ٧٩