مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٣
بشر قبول داشته و دارند این است : " حکم الامثال فی ما یجوز وفی ما لا یجوز واحد " یعنی اگر اموری مشابه داشته باشیم که هیچ تفاوتی با هم نداشته باشند : ماهیتشان یکی باشد ، عوارض ثانویشان و شرایطی که در آن هستند یکی باشد ، هیچ تفاوتی با یکدیگر از هیچ لحاظ نداشته باشند - فقط دو فرد یک ذات باشند - اگر یکی از این ذاتها خاصیتی داشته باشد ، محال است که ذات دیگر ، آن خاصیت را نداشته باشد و الا همان " ترجح بلا مرجح " است که محال است . مثلا اگر ما بعد از این که شرایط را تخلیه کردیم به اینجا رسیدیم که انبساط پیدا کردن این آهن در حرارت ، به ذات آن مربوط است ، چون آهن و این فلز بالخصوص است این خاصیت را دارد و به شرایطی که این آهن ، بالفعل در آن موجود است بستگی ندارد ، در این صورت نمیشود این فروش این خاصیت را داشته باشد و فرد دیگر نداشته باشد . اگر اینطور باشد معنایش ترجح بلا مرجح ، است و ترجح بلا مرجح ، اصل اولی بدیهی عقلی است ، که محال است . اینکه ما در باب تجربیات ، از شناخت سطحی به شناخت منطقی میرسیم از اینجا ناشی میشود که ما در شناخت سطحی آنقدر شرایط را تغییر میدهیم - مثلا آنجا که دارویی را برای بیماری سل ، یا انبساط را برای آهن تجربه میکنیم - تا به اینجا میرسیم که غیر از این دو عامل : عامل حرارت و عامل آهن ، عامل این دارو و عامل بیماری سل ، عامل دیگری نقش ندارد . وقتی این دارو از آن جهت که این داروست نه چیز دیگر ، روی بیماری سل از آن جهت که بیماری سل است مؤثر واقع میشود ، دیگر محال است که این دارو در فرد دیگر این اثر را نداشته باشد .