مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٩
راه پر پیچ و خم کوهستانی - که راه شوسهای نیست - میخواهد به تنهایی بالا برود - در حالی که گاهی جهتها برایش نامشخص میشود - بلکه خودش را به قله برساند . آدم قهرمان از این پیچ به آن پیچ و از این دره به آن دره میرود و بر سر صد دوراهی قرار میگیرد ، به خوبی میفهمد که از کدام طرف باید برود ، ولی به صد و یکمی که میرسد راه را گم میکند ، یکدفعه به یک لغزشگاه بزرگ میرسد ، زیر پایش را نگاه میکند میبیند هزار متر تا دره فاصله است ، پایش را به زمین میگذارد ، همانجا معلق میشود و سقوط میکند . این فرد اشتباه کرد و به مقصد نرسید . اما آن آقای ضد قهرمان ، آن کسی که وقتی چشمش به کوه میافتد فکر رفتنش را هم نمیکند ، در دامنه کوه میایستد و فقط تماشا میکند ، او سالم مانده است . حال آیا این که سالم مانده برتری دارد بر آنکه اشتباه کرد و افتاد ؟ نه ، او به این دلیل سالم مانده که پایش را آنجا نگذاشته است ، یکی از آن دهها نکتهای را که او کشف کرده این کشف نکرده است . آن بیچاره صد جاده مجهول را کشف کرد ، یک جا هم اشتباه کرده ، و به خاطر اشتباهی که کرده سقوط کرده و مرده است . اشتباه کردن او ، سقوط و مرگ او . بر نمردن این فضیلت دارد ، چون این فرد قدمی برنداشته است . لهذا اشتباه امثال کانت و هگل هم ارزش دارد چرا که اینها پیچ و خمها را تا مقدار زیادی رفتهاند ، ولی این آقایان اصلا نرفتهاند ، و نمیدانند پیچ و خم راه چیست و کجاست . [ میگویند ] تبدیل کمیت به کیفیت شد [ و فکر میکنند ] قضیه را حل کردهاند ! فیلسوفان در این معما گیر کردهاند که رابطه شناخت منطقی