مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٨
به ایدهآلیسم [١] مطلق - آن ایدهآلیسم منفور کثیف - منتهی میشود ، چون
میگوید آن چیزی که من اول احساس کردم مثلا آب بود ، بعد بخار شد . درست
مثل این است که من آب را ببینم ولی در مرحله شناخت منطقی برای من بخار
باشد نه آب . آنکه در عالم عین است آب است ، در شناخت منطقی من آب
تبدیل به امر دیگری شده است ، تبدیل به ماهیت دیگری شده است ، ماهیت
شناخت عوض شده است . وقتی ماهیت شناخت عوض شود دیگر شناخت ،
شناخت نیست .
اینها اساسا مسائل شناخت را نمیدانند . فیلسوفان بزرگ - حتی در خود
اروپا - مثل کانت و هگل مسائل و معماهای شناخت را درک میکردند ، و چون
درک میکردند در مقام پیدا کردن راه حل بودند گو اینکه نتوانستند راه حل
درست پیدا کنند . ولی این آقایان نمیدانند معما چیست ، [ فقط بلدند
بگویند ] کانت ایدهآلیست است ، هگل ایدهآلیست است . اصلا در مسائل
شناخت ، ایدهآلیستی در دنیا وجود ندارد . کانت بیچاره اگر گفته است
زمان و مکان عینی نیست ، دچار صدها اشکال در مسأله شناخت بوده است ،
آخر به این راه حل رسیده و راه حلش هم درست نیست .
فرق است میان اشتباه کردن یک فیلسوف ، و حتی اشتباه نکردن یک عامی
، یعنی اشتباه کردن یک فیلسوف بر اشتباه نکردن یک عامی ترجیح دارد تا
چه رسد بر اشتباه کردن یک عامی ، چرا ؟ زیرا یک فیلسوف در تلاش است
که خود را به قلهای برساند ، از یک
Idealidsm[١] [ ایدهآلیسم ] یعنی اینکه انسان در عالم درونش یک سلسله اندیشهها و افکار داشته باشد که هیچ پیوندی با عالم بیرون ندارد .