مساله شناخت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٧
بخوابند ، صبح بلند شوند ، تصمیم بگیرند دروغی جعل کنند و بگویند مردی به نام ناپلئون در فرانسه بود ، قیام کرد ، اینچنین لشکر کشی کرد ، کجا را فتح کرد ، در کجا شکست خورد ، به کجا تبعید شد و در چه سالی مرد . در هر چه شما تردید کنید در اینکه وجود ناپلئون یک وجود استنباطی و استدلالی برای شما است ، شکی نیست . ممکن است شما در این استدلال خدشه کنید ، ولی در استنباطی بودن وجود او برای بشر شکی نیست . راسل یک درجه بالاتر میرود و با دقت میگوید - و حرفش درست است - خورشید برای تو وجود استنباطی دارد ، خیال میکنی وجود آن محسوس است ، چرا ؟ زیرا تو آن صورتی را احساس میکنی که در شبکیه چشم توست . برای اینکه چنین صورتی در شبکیه چشم تو تشکیل شود کافی است گلوله مذابی را در فضا قرار دهند که شبیه خورشید نور میدهد ، باز عین همان صورت در چشم تو پیدا میشود . برای حس تو فرق نمیکند که خورشید یا چیزی شبیه آن باشد . تو خورشید را مستقیما احساس نمیکنی که بگویی اگر گلوله مذابی آنجا باشد چیز دیگری میشود . شما میگویید پدرم را احساس میکنم . راست است ، احساس میکنید و همیشه دارید او را میبینید . حال اگر قیافه آدمی را صد در صد شبیه پدر شما بسازند ، اندام او ، رنگ او ، نگاه کردن او و صدای او ، هیچ فرقی با پدرتان نداشته باشد ، برای احساس شما هم هیچ فرقی نمیکند . لذا بوعلی میگوید : " از احساسها بوی کلیت میآید " . حواس در این حد است . دوستت را میبینی ، ولی این مسأله