حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٤٥ - حديث
مىكردند. وى، مردم سرزمينش را به پرستش بتها فرا مىخواند و هر كس اجابت نمىكرد، او را مىكُشت. اينان، مردمانى مؤمن بودند كه خداوند عز و جل را پرستش مىكردند. پادشاه، بر دروازه شهر، نمايندگانى گماشت و نمىگذاشت كسى بيرون برود، مگر بر بتها سجده كند.
آنان، با به بهانه شكار، بيرون رفتند. در ميان راه، بر چوپانى گذشتند. وى را به كيش خود دعوت كردند؛ ولى چوپان، اجابت نكرد. با چوپان، سگى بود و سگ، اجابت كرد و با آنان بيرون رفت .... چون شب شد، بدان غار داخل شدند و سگ، همراه آنان بود. خداوند، بر آنان خوابى مستولى كرد، چنان كه در قرآن فرموده است: «پس در آن غار، ساليانى چند بر گوشهايشان پرده زديم».
آنان، خوابيدند تا خداوند، آن پادشاه و مردمانش را نابود ساخت. آن دوران، سپرى شد و دوره جديد و مردمانى جديد آمدند. آنگاه، آنان از خواب برخاستند. به يكديگر گفتند: چه قدر در اينجا خوابيديم؟ به خورشيد نگريستند كه بالا آمده بود و گفتند: يك روز يا پارهاى از روز. آنگاه به يكى از خود گفتند: اين پول را بگير و به صورت ناشناس، وارد شهر شو تا تو را نشناسند و براى ما غذايى تهيه كن؛ چرا كه اگر از ما اطّلاع يابند و ما را بشناسند، خواهند كُشت و يا به دين خود برمىگردانند.
آن مرد آمد و شهر را به گونهاى ديگر يافت و مردمان را بر خلاف مردمان زمان خود ديد. آنان را نمىشناخت و آنان، زبان او را نمىفهميدند و وى، زبان آنان را نمىفهميد. مردم به وى گفتند: كيستى و از كجا آمدهاى؟
داستان را به آنان گفت. پادشاه و مردم شهر، همراه آن مرد از شهر بيرون آمده، بر درِ غار ايستادند و به درون، سر مىكشيدند. برخى گفتند: «آنان، سه نفرند و چهارمِ آنان سگ آنهاست» و برخى گفتند: «پنج نفرند و سگشان، ششمين آنهاست» و برخى گفتند: «هفت نفرند و سگشان هشتمين آنهاست».
خداوند عز و جل، پردهاى از ترس و رُعب را حجاب آنان قرار داد و كسى جرئت وارد شدن نداشت، جز رفيق آنها. وقتى او داخل غار شد، يارانش در هراس و