حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٧٧ - ٦/ ١٢ خوش خلقى
امام كاظم عليه السلام آنان را از اين كار، به شدّت باز داشت و منع كرد و سراغِ [نشانى] مرد دشنامگو را گرفت. گفته شد در فلان منطقه از مدينه كشاورزى مىكند.
امام عليه السلام، سوار بر مَركب، به سويش رفت و او را در مزرعهاش ديد. با الاغش داخل مزرعه شد. آن مرد فرياد زد: زراعت ما را لگدمال مكن!
امام عليه السلام، با الاغ از داخل زراعت به سوى مرد رفت تا نزديك وى رسيد. پياده شد و در كنارش نشست. با او خوشوبش كرد و به وى فرمود: «چه قدر خسارت بر زراعت تو وارد كردم؟».
مرد گفت: صد دينار.
فرمود: «اميد دارى چه قدر محصول بهدست بياورى؟».
گفت: غيب نمىدانم.
فرمود: «گفتم چه قدر اميد دارى؟».
گفت: اميد دارم دويست دينار محصول بهدست آورم.
امام كاظم عليه السلام كيسهاى به وى داد كه در آن، سيصد دينار بود و فرمود: «زراعت تو بر جايش باقى است و خداوند، آنچه اميد دارى، به تو روزى مىكند».
مرد، به پا خاست و سرِ ايشان را بوسيد و خواست تا از تقصيرش درگذرد. امام عليه السلام تبسّمى كرد و بازگشت.
امام كاظم عليه السلام به مسجد رفت و مرد دشنامگو را ديد كه در مسجد، نشسته است. وقتى نگاهش به امام عليه السلام افتاد، گفت: خداوند، مىداند رسالت خود را كجا قرار دهد!
ياران امام كاظم عليه السلام به سوى آن مرد شتافتند و به وى گفتند: داستان چيست؟ تو تا به حال به گونهاى ديگر سخن مىگفتى؟!
مرد گفت: «شنيديد الآن چه گفتم» و شروع به دعا كردن براى امام كاظم عليه السلام كرد. گفتگوها ميان مرد و ياران امام عليه السلام ادامه يافت. وقتى امام كاظم عليه السلام به خانهاش بازمىگشت، به اطرافيانش كه [پيش از آن،]