حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٢٣ - ٣/ ٣٢ مالك اشتر
شگفت داشت؛ امّا جلوه خيرهكننده و جاودانه مالك، در آخرين روزهاى جنگ، بويژه در «روز پنج شنبه» و «ليلة الهَرير (شب غُرّش)» است.
روز پنج شنبه و شب جمعه مشهور به «ليلة الهرير»، ميدان نمايش شگرف شجاعت، شهامت، رزمآورى و نبرد بىامان مالك بود كه آرايش لشكر معاويه را در هم ريخت و صبح جمعه تا نزديكى خيمه فرماندهى او به پيش تاخت.
شكست دشمن، قطعى بود. ستم، نَفَسهاى پايانى را مىكشيد. شور پيروزى در چشمان مالك، برق مىزد كه عمرو عاص، دام توطئه گسترد و گروهى از سپاه امام عليه السلام كه بعدا «خوارج» ناميده شدند، به همراهى اشعث به يارىاش رفتند و حماقت، پيرايه بر آن افزود و بدين سان، على عليه السلام را در تنگنا نهادند كه صلح را بپذيرد و مالك را از موقعيتش در خط مقدّم جنگ، بازگردانَد.
طبيعى بود كه در چنين لحظه حسّاس، شگرف و سرنوشتسازى، مالك نپذيرد و على عليه السلام نيز؛ امّا چون بدو خبر رساندند كه جان مولايش در خطر است، با دلى آكنده از اندوه و درد، شمشير در نيام كرد و معاويه كه آماده امان گرفتن بر جانش بود، از مرگ جَست و از تنگنا رها شد.
مالك با خوارج و اشعث، درگير شد و در باب آنچه پيش آمده بود، با آنها سخن گفت و با هوشمندى و تيزبينى، ريشه مقدّسمآبى آنان را در فرار از مسئوليت و دنيازدگى دانست.
چون امام على عليه السلام عبد اللّه بن عبّاس را به عنوان داور (حَكَم)، پيشنهاد كرد و خوارج و اشعث نپذيرفتند، مالك را پيشنهاد داد؛ امّا شگفتا كه آنان (خوارج و اشعث) كه بر يَمنى بودن داورْ اصرار داشتند، مالك را كه ريشه در يَمن داشت نپذيرفتند.
مالك، پس از جنگ صِفّين به محل مأموريت خود بازگشت و چون در مصر، كار بر محمّد بن ابى بكرْ دشوار گشت و مصريان بر او شوريدند، امام عليه السلام، مالك را فرا خواند و او را بر حكومت مصر گمارد. على عليه السلام كه با توجّه به شايستگىها،