حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٨٥ - ٣/ ٨ جعفر بن ابى طالب
خداوند، براى جعفر دو بال آغشته به خون قرار داده و همراه فرشتگان، پرواز مىكند.
هنگامى كه آزار قريش نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش كه به وى ايمان آورده بودند، در مكّه، پيش از هجرت به مدينه، شدّت يافت، پيامبر صلى الله عليه و آله به يارانش دستور داد به حبشه هجرت كنند و به جعفر بن ابى طالب، دستور داد تا همراه آنان، هجرت كند. جعفر و هفتاد مرد از مسلمانان، از مكّه بيرون رفتند تا به دريا رسيده، بر كشتى سوار شدند. وقتى خبر به قريش رسيد، عمرو بن عاص و عَمّارة بن وليد را به سوى پادشاه حبشه، نجاشى فرستادند تا مهاجران را برگرداند ... نمايندگان قريش، بر نجاشى وارد شدند و با خود، هدايايى برده بودند. نجاشى، هدايا را از آنان پذيرفت.
عمرو بن عاص گفت: اى پادشاه! گروهى از مردم ما به مخالفت با آيين ما برخاسته و خدايان ما را دشنام مىدهند و اينك، نزد تو آمدهاند. آنها را به ما برگردان.
نجاشى به دنبال جعفر فرستاد. او را آوردند. رو به جعفر كرد و گفت: اينها چه مىگويند؟
جعفر گفت: اى پادشاه! چه مىگويند؟
گفت: مىخواهند شما را به آنان بازگردانم.
جعفر گفت: اى پادشاه! از آنان بپرس آيا ما برده آنانيم؟
عمرو بن عاص گفت: خير؛ آزادگانى بزرگوارند.
جعفر گفت: اى پادشاه! از آنان بپرس آيا ما به آنان بدهكاريم كه آن را مطالبه مىكنند؟
عمرو گفت: خير، ما از شما طلبى نداريم.
جعفر گفت: آيا بر عهده ما خونبهايى است كه مطالبه مىكنيد؟
عمرو گفت: خير.