حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٣ - حديث
آنگاه به مِنا آمد و شب، ابراهيم عليه السلام را در آنجا نگاه داشت. آنگاه، صبح روز بعد، او را به سرزمين عرفات بُرد و در سرزمين نمره، پيش از عرفه، خيمهاش را برپا كرد و با سنگهاى سفيد، مسجدى ساخت و نشانههاى مسجد ابراهيم، معلوم بود و در داخل مسجدى قرار گرفت كه اينك در نمره است. همانجا كه امام عليه السلام در روز عرفه نماز مىگزارد، ابراهيم عليه السلام، نماز ظهر و عصر را در آنجا به جا آورد.
سپس او را به عرفات بُرد و گفت: «اين، سرزمين عرفات است. مناسك آن را بشناس و به گناهانت اعتراف كن». از اين رو، «عرفات» نام گرفت. سپس او را به «مزدلفه» كوچ داد و از آن رو مزدلفه گفته شد كه بدان نزديك شد. آنگاه در مشعر الحرام، اقامت كرد و خداوند به وى [در خواب] دستور داد فرزندش را قربانى كند و در خواب، شمايل و خُلق و خويَش را ديد و با آنچه در پيش است، مأنوس گشت. چون صبح شد، از مشعر به سمت منا كوچ كرد و به مادر فرزند گفت: «تو كعبه را زيارت كن» و فرزند را نزد خود، نگاه داشت.
آنگاه به فرزند گفت: «فرزندم! الاغ و كارد را بياور تا قربانى كنم».
ابان مىگويد: به ابو بصير گفتم: الاغ و كارد را چرا درخواست كرد.
گفت: زيرا مىخواست فرزند را قربانى كند، سپس او را كفن كرده، دفن نمايد.
جوان، الاغ و كارد را آورد و گفت: پدرم! قربانى كجاست؟
ابراهيم عليه السلام گفت: «پروردگارت مىداند كجاست. فرزندم! به خدا سوگند، تو همان قربانىاى هستى كه خدا مرا به قربانى كردنت دستور داد. نظرت چيست؟».
جوان گفت: پدرم! آنچه را بدان مأمور شدى، انجام بده. انشاءاللّه، مرا از شكيبايان خواهى يافت.
چون ابراهيم عليه السلام خواست فرزند را قربانى كند، جوان گفت: پدرم! صورتم را بپوشان و دست و پايم را محكم ببند.
ابراهيم عليه السلام گفت: فرزندم! دست و پا بستن و قربانى كردن؟! به خدا سوگند، امروز، اين دو را با هم درباره تو انجام نمىدهم.
امام باقر عليه السلام فرمود: «ابراهيم عليه السلام، روانداز الاغ را روى زمين پهن كرد. سپس، فرزند را به پهلو بر زمين خوابانيد و كارد را برداشت و بر گلوى فرزند نهاد.
در اين هنگام، پيرمردى آمد و گفت: از اين جوان، چه مىخواهى؟
ابراهيم عليه السلام گفت: «مىخواهم او را قربانى كنم».
پير مرد گفت: پناه بر خدا! جوانى را كه هرگز گناهى مرتكب نشده، قربانى مىكنى؟!
ابراهيم عليه السلام گفت: «بلى! خداوند، مرا بدان دستور داد».
پير مرد گفت: پروردگارت تو را از اين كار نهى كرده و همانا شيطان، در خواب، اين مطلب را به تو القا كرده است.