حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٥ - حديث
ابراهيم عليه السلام گفت: «صدايى كه شنيدم، همان صدايى بود كه مرا بدين منزلت و مرتبت (پيامبرى) رسانيد. به خدا سوگند، ديگر با تو سخن نمىگويم». سپس تصميم بر قربانى كردن گرفت.
پيرمرد گفت: اى ابراهيم! تو پيشوايى هستى كه به تو اقتدا مىگردد. اگر فرزندت را قربانى كنى، مردم هم فرزندان خود را قربانى مىكنند. پس در اين كار، درنگ كن.
ابراهيم عليه السلام با وى سخن نگفت.
ابو بصير مىگويد: شنيدم كه امام باقر عليه السلام مىفرمود: «ابراهيم، فرزندش را نزديك جَمَره وُسطا خوابانيد و كارد را گرفت و بر گلويش نهاد. سپس، سر به آسمان بلند كرد و كارد را كشيد؛ امّا جبرئيل عليه السلام آن را وارونه كرد. ابراهيم عليه السلام نگاه كرد و كارد را وارونه يافت. مجدّدا آن را با لبه تيز بر گلوى فرزند نهاد و جبرئيل عليه السلام آن را واژگون كرد. اين كار، چند بار تكرار شد. آنگاه، از سمت چپ مسجد خيف، صدايى آمد كه: اى ابراهيم! خوابت را درست تعبير كردى. جوان را از زير كارد، كنار ببر.
و جبرائيل عليه السلام قوچى را از قلّه ثُبَير آورد و زير كارد نهاد. پيرمرد پليد، از آنجا خارج شد و هنگامى كه مادر به كعبه نظر مىافكند و كعبه در وسط گودى بود، خود را به مادر جوان رسانيد و چنين گفت: پيرمردى را كه در منا ديدم. كيست؟ و اوصاف ابراهيم عليه السلام را بازگو كرد.
مادر گفت: او شوهر من است.
سپس گفت: جوانى را به همراه او ديدم. او كيست؟ و اوصاف جوان را باز گفت.
مادر گفت: او فرزند من است.
پيرمرد گفت: ديدم كه آن پيرمرد، جوان را بر زمين خوابانده بود و كارد برداشته بود تا او را بكشد.
مادر گفت: هرگز! ابراهيم، مهربانترينِ مردم است. چگونه ديدى كه فرزندش را مىكشد؟
پيرمرد گفت: به پروردگار آسمان و زمين و اين خانه سوگند كه ديدم او را خوابانده بود و كارد برداشته بود تا او را بكشد.
مادر گفت: چرا [چنين مىكرد؟].
پير مرد گفت: گمان مىكرد خداوند، او را به قربانى كردن جوان، فرمان داده است.
مادر گفت: سزاوار است كه از پروردگارش اطاعت كند.