لوح حضرت زهرا - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٥٩ - ١- وارث علم الهِی و علم امامت
فرد عادِی خواهد بود.
در آن موقع، موسم حج نزدِیک شده بود. هشتاد نفر از فقهاء و علماِی بغداد و شهرهاِی دِیگر رهسپار حج شدند و به قصد دِیدار ابوجعفر عازم مدِینه گردِیدند و چون به مدِینه رسِیدند، به خانه جعفر بن محمد الصادق علِیهما السلام که خالِی بود رفتند. در اِین هنگام، عبد الله بن موسِی، عموِی حضرت محمد بن علِی علِیهما السلام وارد شد و در صدر مجلس نشست. ِیک نفر بپا خاست و گفت: اِین پسر رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله است، هر کس سؤالِی دارد، از وِی بپرسد. چند نفر از حاضران سؤالاتِی کردند که وِی پاسخهاِی نادرستِی داد! شِیعِیان متحِیر و غمگِین شدند و فقها مضطرب گشتند و برخاسته و قصد رفتن کرده و گفتند: اگر ابوجعفر مِیتوانست جواب مسائل ما را بدهد، عبدالله نزد ما نمِیآمد و جوابهاِی نادرست نمِیداد!
در اِین هنگام، درِی از صدر مجلس باز شد و غلامِی (نوجوانِی) وارد مجلس گردِید و گفت: اِین ابوجعفر است که مِیآِید. همه بپا خاستند و از وِی استقبال کرده، سلام کردند. حضرت وارد شد و نشست. مردم و علما همه ساکت شدند. آنگاه سؤالات خود را با امام در مِیان گذاشتند و وقتِی که پاسخهاِی قانع کننده و کامل شنِیدند، شاد شدند و او را دعا کردند و عرض کردند: عموِی شما عبدالله چنِین و چنان فتوا داد.
حضرت فرمود: «اِی عمو! امر عظِیمِی است که فردا در پِیشگاه او (خدا) بِاِیستِی و به تو بگوِید: با آنکه در مِیان امت، داناتر از تو وجود داشت، چرا ندانسته به بندگان من فتوا مِیدادِی!».[١]
[١] بحار الأنوار، ج٥٠، ص٩٩ و١٠٠.