لوح حضرت زهرا - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ٤٨ - متن لوح شرِیف فاطمه زهراء علِیها السلام
.................................
→ خود جابر مِیگوِید: رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله در ٢١ غزوه، خودش حضور داشت که من در نوزده تاِی آنها در خدمتش بودم و فقط در دو غزوه غاِیب بودم (سفِینة البحار، ج١ ماده ج). روش رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله اِین بود که همِیشه در آخر لشکر حرکت مِیکرد که اگر ضعِیف و ناتوانِی جا مانده باشد، او را کمک کند. در ِیکِی از اِین غزوهها که در رکاب اِیشان بودم (احتمالاً جنگ تبوک)، شتر من از شدّت ضعف و ناتوانِی از حرکت باز ماند و خوابِید. ناگهان رسول خدا رسِید و فرمود: «مَنْ أنتَ»؟ شما که هستِی؟ عرض کردم: من جابر هستم پدر و مادرم فداِی شما اِی رسول خدا! فرمود: «وَ مَا شَأْنُکَ»؟ براِیت چه پِیش آمده است؟ عرض کردم: شترم از شدّت ضعف و ناتوانِی از حرکت باز مانده است. فرمود: «أَ مَعَكَ عَصًا»؟ عصا دارِی؟ عرض کردم: آرِی. عصا را گرفت و شتر را بلند کرد. من سوار بر شتر شدم و به سرعت خود را به لشکر رساندم. آن حِیوان از معجزه رسول خدا طورِی نِیرو گرفته بود که از همه شترها پِیشِی مِیگرفت.
رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله از حال فرزندانِ پدرم پرسِید! گفتم: هفت نفر از جماعت نسوان بجا گذاشته و رفته است. فرمود: آِیا پدرت بدهِی هم دارد؟ عرض کردم: بله. فرمود: با بدهِیهاِی پدرت چه کردِی؟ عرض کردم که به حال خود باقِی است! فرمود: هنگام برداشت خرما به من خبر بده و من هم بر حسب دستور، وقت چِیدن خرما به اِیشان خبر دادم و آن حضرت پس از حضور طلبکارها، آنها را از محصول خرما پرداخت کرد و مقدارِی که بر سر نخل باقِی مانده بود، بِیشتر از آن چِیزِی بود که طلبکارها برده بودند، به حدِّی که ما زمانِی طولانِی از آن خرماها استفاده کردِیم، (بحار الأنوار، ط - بِیروت، ج١٦، ص٢٣٣؛ مکارم الأخلاق، ص٢٠؛ مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج٨، ص٢٦٤).
مهماندارِی جابر
جابر مِیگوِید: در موقع غزوه خندق وقتِی پِیغمبر را دِیدم که بر شکمش سنگ بسته است، فهمِیدم که گرسنه است. عرض کردم: اِی رسول خدا! براِی فردا غذاِیِی تدارک دِیدهاِی؟ فرمود: «مَا عِنْدَكَ يَا جَابِرُ»؟ آِیا نزد شما در اِین زمِینه چِیزِی وجود دارد؟ عرض کردم: ِیک بزغاله و مقدارِی جو دارِیم. فرمود: «تَقَدَّمْ وَ أَصْلِحْ مَا عِنْدَكَ»؛ برو آنچه که دارِی آماده کن! جابر مِیگوِید: پِیش خانوادهام رفته و دستور دادم جو را آسِیاب و آرد کنند و بزغاله را هم ذبح کنند. خانوادهام مطابق دستور اقدام کرد و غذا را تدارک دِیدِیم و من برگشتم و به خدمت رسول خدا عرض کردم: پدر و مادرم به فداِیت اِی رسول خدا! ما ترتِیب کار را دادِیم، شما هم هر اقدامِی←