إرشاد القلوب ت طباطبایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ١١١ - باب چهارم در ترك دنيا
|
هم النّاس ما ساروا يسيرون حولنا |
و ان نحن اومينا الى النّاس اوقفوا |
|
نقل شده كه چون سعد بن ابى وقاص والى عراق گرديد خرقه دختر نعمان را طلبيد. پس او با جمعى از كنيزانش آمد. پس سعد گفت كدام يك از شما خرقه است؟ كنيزان گفتند: اين است.
پس او گفت: بلى منهم خرقهاى سعد چه سبب شده كه تو مرا خواستى و از احوال من سؤال مىكنى؟ به خدا قسم آنچه كه خورشيد بر آن مىتابيد و آنچه كه زير آسمان حركت مىكرد همه در اختيار ما بود. پس خورشيد ما غروب كرد و همه كسانى كه به ما حسد مىبردند به ما رحم كردند. و هيچ خانهاى نيست كه در آن خوشى داخل شود مگر اين كه دنبال آن آنچه سبب عبرت است داخل مىشود. پس چند شعر گفت كه در آن از بىاعتبارى دنيا شكايت نموده كه معنى آن اين است: در بينى كه مردم را مىرانديم و امر امر ما بود ناگهان قضيّه به عكس شد و ما خود تحت نظر كسانى قرار گرفتيم و متفرق و پراكنده شديم، پس اف باد به دنيا كه سرور و خوشنودى آن دوام ندارد و آثار آن رنگ به رنگ و متقلّب مىشود. آنها كه بر ما مسلّط شدند همان مردمى هستند كه در اطراف ما پراكنده بودند و ما چنان بر آنها تسلّط داشتيم كه هر گاه به آنها اشاره مىكرديم توقّف مىكردند.
ثمّ قالت انّ الدنيا دار فناء و زوال لا تدوم الى حال تنتقل باهلها انتقالا و تعقبهم بعد حال حالا و لقد كنّا ملوك هذا القصر تطيعنا اهله و يحبّوا الينا دخله فأدبر الأمر و صاح بنا الدّهر فصدّع عصانا و شتّت شملنا و كذا الدّهر لا يدوم لاحد ثمّ بكت و بكى لبكائها و انشد شعرا: